پیامبر
خلاصه ای از بخشی از کتاب هبوط
به نام او
سالها گذشت و گذشت و تاریخ،این خبرنگارکنجکاو و پر تلاش و خستگی ناشناسی که همه ی جهان را همیشه پرسه می زند و هر جا خبری همیشه پرسه می زند و هر جا خبری هست حاظر است و در هر گوشه ای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر جا که باشد به شتاب می رساند،اکنون به مدینه آمده است،اینجا خبرهاست،مردی پس از پانزده سال تنهایی و انزوای در غار حراء و تفکر در خلوت خاموش شبهای ستاره باران آسمان کویر،بر دامنه ی کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است،و با اندیشه ای که از پیام های اسرارآمیز آسمانی بارور است،با خیالی که در تنهایی ساکت پانزده سال تفکر و تامل های بلند و عمیق با خویشتن لطافت شعر و جذبه ی سحر یافته است،با دلی که در زیر باران های وحی،باغهای خرم سبزی در آن شکفته است و با روحی که نوازش مرموز و مهربان دست الهام رنگها و لکه ها و غبارهای پلیدی زندگی خاکی و آلودگیهای غلیظ و عفنش را شستشو داده است و وزش نسیم های ناپیدای رحمت خداوندی او را در رهگذر خویش خشک کرده و عشقی بلطافت روح فرشتگان،به جذبه ی نیرو مند خورشید........... .
.
.
.
برگردم
و تاریخ به این مرد مینگرد،به اینکه پس از پانزده سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درونِ ملتهب و مرموزش،دست و پایش مرتعش از زلزله ای که بروح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد:ای مردم! بتهای خویش را بشکنید!از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بیدرد و پست بدرآیید،پرواز کنید،این دل آسمان،این بام بلند آرزوهای بزرگ،این خدای پرشکوه که جامه ی آسمان را در بر دارد و اشکهای ستارگان را بر گونه و با چشم خویش،خورشید،شما را هر روز مینگرد تا از شمایکی از این مرداب برآید و به سوی او پر کشد!ای مردم!در میان شماکیست که پیام مرا بشنود؟ای مردم!سینه ی من گنجینه ی پنهانی صدها پیامی است که در تنهایی پانزده سال ریاضت ، عبادت و تفکر در غار،دردل کوهستان،در قلب شبهای درازی که شما در بسترهای آرام خود خفته بودید و من بیدار بودم،در زیر باران مهتاب های هر شب،در گفتگوی پنهانی خویش با ستارگان خاموش،بر روی هم انباشته ام،بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغامهای بسیاری که برای گفتن بیتابی میکنند و چنان به خشم بر دیواره ی سینه ام می کوبد که استخوانهای ناتوانش به فغان میآیند...... ای مردم!کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی را که جانم را بستوه آورده است برگیرد؟با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بر دارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد؟مرا سبکبارتر کند،من اکنون........ .
.
.
.
در میان شما کسی نیست که به یاری من بشتابد؟
وتاریخ ایستاده است و مینگرد،مرد را و مردم را!و میبیند که صدها و هزارها عرب بدوی،ازمدینه و مکه،از قریش و بنی هاشم و حتی از خانواده ی عبدالمطلب،خانواده شخص پیغمبر،همه بر او ازدحام کرده اند و او را همچون کسی که گویی نمایش می دهد در میان گرفته اند و با چشمان احمق و دهانهای زشت و سیاهی که از تعجب بازمانده اند و هر یک به خمیازه ی غاری و یا حفره ی قبری می مانند مرد را مینگرند،فریادهایش را میشنوند،التهابهایش را میبینند،میبینند...... .
.
.
.
این مردم،مهاجر،انصار،قریش و بنی هاشم،همه گرداگردش را گرفته و با لبخندی آرام و چشمانی بیدرد و قیافه ای شکفته از خوشحالی،سری تکان میدهند و با خود میگویند:آفرین،آفرین،عالی است،عالی،به به، به به!خیلی هنرمند است،چه خوب بازی میکند.... این مرد باعث افتخار ماست ....... تا حالا در عرب کسی مثل او نیامده ....... و مرد همچنان فریاد میکشد،مردم را می خواند:آیا کسی نیست که این بار،این آوار......... !
و مردم همچنان ایستاده اند و مینگرند و لذت میبرند و افتخار میکنند،به به به به!!!
وتاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور مینگرد،زیر لب لبخند تلخ و دردناک دارد،گویی با لبانش میگرید، میگرید به سرنوشت این مرد،این در وطن خویش غریب و میخندد به این قوم،این پیروان مومن محمد، این مهاجران وانصار و از خود میپرسد آیا از میان اینان کسی پیش نخواهد آمد؟....... پیش نخواهد آمد تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مومنان صادقش چنین بی کس و بیگانه و مجهول مانده است چه می گوید؟ چه میکشد؟ چه میخواهد؟ آن بار سنگین،آن آوارخفقان آوری که از آن این هه مینالد چیست؟او را کمک کند،او را سبکبارتر کند........ .
اما هیچکس قدم پیش ننهاد،پیغمبر،تنها فریاد میکشید و به خود میپیچید،صدایش گرفته بودو چهره اش خسته وشکسته شده بود و قومش،مهاجران و انصارش،... همچنان ایستاده بودند و او را مینگریستند، میستودند،مباهات می کردند،به!به به!...... عالی است!
.
.
.
و تاریخ همچنان از دور مینگریست و با لبخندی پنهانی و تلخش میگریست و زیر لب بدرد میگفت:" پیغمبری اولوالعزم،صاحب کتاب و رسالت!و در میان انبوه امتش اینچنین غریب!در میان انبوه قومش اینچنین بیگانه،در انبوه خاندان و عشیزه اش اینچنین تنها! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش اینچنین مجهول!
پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی!شترداران دلال پیشه ی سازندگان گور برای دفن زنده ی دختران خویش!که یعنی حمیت، یعنی غیرت"
ناگهان!
تاریخ بر خود لرزید!ناگهان چه می بینم؟برخاست،سرکشید،نزدیک آمد،باگامهای کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمده،تندتر کرد،به میان صف مهاجران و انصار آمده،درصف مقدم یاران،یک قدم جلوتر،به طرف جلو خم شد،......... .
چه می بینم؟ این کیست؟این مسافر کیست؟این عرب نیست،...پیداست از سفری دور میآید،پیداست که سالها آواره بوده..... پیداست که از کویری سوخته میرسد.
اِ،این چهره را می شناسم!او را دیده ام.....این همان.....در کنارآن آتشکده........ها.......در آن کلیسا......... که از پنجره ناگهان به بیرون پرید......
اِ،... این سلمان است!
و بعد سلمان ماند،در نخستین دیدار ایمان آوردو دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و"سلمان منا" شد و صاحب سر"پیام آور"شد و محمد با او،خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که برسینه اش آوار شده بود سبکتر احساس میکرد چه،سلمان بخشی از آن رابردوش جانش گرفت،هرگاه دردها بر جانش میریخت سلمان را فرا میخواند،در چشمهای نا آشنای او ناله میکرد،در گفتگوی با او فریاد میزد و آسوده میشد.
اما،اما علی جز چاههای پیرامون مدینه،چاههای نخلستان ها صاحب سری نداشت،اگر میداشت چرا سر در حلقوم چاه برد ؟چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستانها پنا برد؟چرا تنها بنالد؟چرادردهای بیرحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟اینها جزبخاطر آن است که علی تنهاست؟در میان شیعیان نیز تنهاست.
علی از محمد تنهاتر است! علی از خدانیز تنهاتر است.
خدابرای تنهایش آدم را آفرید
محمد سلمان را یافت اما
اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند
ازمیان خیل شیعیانش جز چاههای پیرامون مدینه کسی نداشت.
هبوط-دردبودن-
معلم شهیدم دکتر علی شریعتی
بدیهی است که منظور دکتر شریعتی صرفا بیان وقایع تاریخی نبوده است ............... خداحافظ مهدی
