نمي دوني چه سخت دربه در بودن

 

مث طوفان هميشه در سفر بودن

 

برادر جان نمي دوني

 

چه تلخ وارث درد پدر بودن

 

دلم تنگه برادر جان

 

                    دلم تنگه

 

دلم تنگه از اين روز هاي بي اميد

 

از اين شبگرديهاي خسته و مايوس

 

از اين تكرار بيهوده دلم تنگه

 

هميشه يك غم و يك درد و يك كابوس

 

دلم تنگه برادر جان دلم تنگه

 

رنج

 

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

 

           که چرا انسان

 

                       این دانا

 

                               این پیغمبر

 

                                        چیزی از معجزه آنسوتر

 

در تکاپوهایش ره نبردست به اعجاز محبت

 

چه دلیلی دارد؟

 

چه دلیلی دارد ،

 

        که هنوز ،

 

               مهربانی را نشناخته است؟

 

                         و نمی داند در یک لبخند ،

 

                                   چه شگفتی ها پنهان است!

 

من بر آنم که در این دنیا

 

خوب بودن ، به خدا ، سهل ترین کار است.

 

         و نمی دانم،

 

           که چرا انسان،

 

                       تا به  این حد ،

 

                                 با خوبی

 

                                           بیگانه است

 

و همین درد مرا سخت می آزارد .

 

 

. فريدون مشيری.

 

به نام او

يك

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابري ساكت و خاكستري رنگ

زمين را بارش مثقال, مثقال

فرستد پوشش فرسنگ, فرسنگ

 سرود كلبه بي روزن شب

سرود برف و باران ست امشب

ولي از زوزه هاي باد پيداست

كه شب مهمان توفان ست امشب

 دوان بر پرده هاي برف ها, باد,

روان بر بال هاي باد, باران؛

درون كلبه بي روزن شب,

شب توفاني سرد زمستان.

 

آواز سگ ها:

 ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر,

هوا تاريك و توفان خشمناك ست؛

كشد ـ مانند گرگان ـ باد, زوزه,

ولي ما نيكبختانرا چه باك ست؟»

 ـ «كنار مطبخ ارباب, آنجا,

بر آن خاك اره هاي نرم خفتن,

چه لذت بخش و مطبوع ست؛ وآنگاه

غزيزم گفتن و جانم شنفتن

 ـ «وزآن ته مانده هاي سفره خوردن,»

ـ «وگر آن هم نباشد, استخواني.»

ـ «چه عمر راحتي, دنياي خوبي,

چه ارباب عزيز و مهرباني!»

 ـ «ولي شلاق! . . . اين ديگر بلائي ست . . .»

ـ «بلي, اما تحمل كرد بايد؛

درست ست اينكه الحق دردناكست,

ولي ارباب آخر رحمش آيد,

 گذارد, چون فروكش كرد خشمش,

كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم

شمارد زخم هامان را و ما اين ـ

محبت را غنيمت مي شماريم . . .»

 

دو

 خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف كلبه بي روزن شب,

شب توفاني سرد زمستان,

زمستان سياه مرگ مركب

 

آواز گرگ ها:

 ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاريك و توفان خشمگين ست

كشد ـ مانند سگ ها ـ باد, زوزه,

زمين و آسمان با ما بكين ست»

 ـ «شب و كولاك رعب انگيز و وحشي,

شب و صحراي وحشتناك و سرما؛

بلاي نيستي, سرماي پرسوز,

حكومت مي كند بر دشت و بر ما.»

 ـ «نه مارا گوشه گرم كنامي,

شكاف كوهساري, سرپناهي؛»

ـ «نه حتي جنگلي كوچك, كه بتوان

در آن آسود, بي تشويش, گاهي.»

 ـ «دو دشمن در كمين ماست؛ دايم

دو دشمن مي دهد ما را شكنجه

برون: سرما, درون: اين آتش جوع

كه بر اركان ما افكنده پنجه.»

 ـ «و . . . اينك . . . سومين دشمن . . . كه ناگاه

برون جست از كمين و حمله ور گشت

. . . سلاح آتشين . . . بي رحم . . . بي رحم

. . . نه پاي رفتن و ني جاي برگشت . . .»

 ـ «بنوش اي برف! گلگون شو, برافروز

كه اين خون, خون ما بي خانمان هاست.

كه اين خون, خون گرگان گرسنه ست

كه اين خون, خون فرزندان صحراست»

 ـ «درين سرما, گرسنه, زخم خورده,

دويم آسيمه سر بر برف, چون باد.

وليكن عزت آزادگي را

نگهبانيم, آزاديم, آزاد.»

 

  م.امید

زمانه زمانهء درد است

                    

               و او در اين زمان غريب ترين فرد است

 

چه شكوه ز زمانه كه خود زمانه  زاديم

 

                 زمانه ميراث ماست و خود بد نهاديم

 

فكرها خشكيده

 

              ته كوچهء بي كسي

 

                        مشدي همان مرد دوران ديده

مشدي

   

كسي به فكر من نيست

 

كسي به فكر ما نيست

 

كسي به فكر آسمان خشكيدهء اين دريا نيست

 

مشدي تخم آفتابگردان سيري چند

 

دل خوش در ششمين انقراض بزرگ نابود شده

 

بعد سهراب دل خوش نيز طعمهء تابوت شده...

 

گفته بودم هنوز هم دلم تنگ است

 

شيخ دي ميگفت ننگ است

 

مشدي تو چه مي گويي

 

نكند دلت تنگ است

 

ننگ آلوده از اين ننگ است...

 

مشدي اينجا همه شب هوا باراني ست

 

هر چه باشد به از اين ويراني ست

 

در جوار لب تشنهء ما

 

اين رودها پر از ناداني ست

 

شعر شرمنده ام اي شعر

 

گر آسمان دستهايش طوفاني ست

 

و من در انتهاي اين جاده ميگويم

 

هدف هر چه كه باشد پشيماني ست

 

و پيچش هاي اين دل خسته ميگويد

 

در دل يك غزل پريشانيست....

 

مهدی

به نام او

بخواهم از آغاز بگويم،يادم نيست.از پايان،نمي دانم.از حال گويم،هر چند

 هنوز نادانم.

 

ون در اين دور زمان سرگردانم.همي گردم در دايره و هنوز هم

 پريشانم.   مي طلبم گوهري را كز صدف كون و مكان بيرون است اگر

چه جز گمشدگان لب دريا پيدا نكنم.

 

مست نيم،ولي عاقل هم نيستم.هر چه هستم،با خود هستم. هر چه خود هم نيستم.نيستن يا هستن،مشكل فراتر از اينهاست.

 

اگر هنوز قفس تنگ است،ولي از پشت ميلها افق پيداست.تنها بايد رو بگرداني تا ديده ات آزادانه رهايي را ببيند...

 

قفس تنگ است؟؟؟

 

دلت تنگ نباشد.قفس اميد آزاديست.و نفس هر نفس مي گويد دمي ديگر و چشمها دوباره باراني ست. در فراق كدامين چشم مي گريي و در حسرت كدام كام اينچنين ناكامي؟؟؟

 

كه چنين چشم به ديوار دوختي،ديوار انتظار مبهم عدم است.

و عدم،عدم است.

 

دل بگردان و بتكان،جام غبار آلود لايق شراب مرد افكن نيست.

                             

مهدی

او

بدنبال تو مي گردم

تمام آسمان را من

ميان موجي از دريا

كنار تك درختي پير

بدنبال صدايت من

تمام نغمه ها را من

مروري تازه ي كردم

تو را هرجا  در اين صحرا

صدا كردم  صدا كردم

بدنبال تو اي صحرا

دعا كردم  دعا كردم

 

ولي افسوس

دلت سنگ است         

دلم از بس كه دلتنگ است

بسان عابري غمگين

در اين زهر بلور آجين

بدنبال تو مي گردم

بدنبال شب و روزت

به هر جا رو كني  آنجا

بدنبال تو مي گردم

 

صدايم كن    صدايم كن

نترس از آخر قصه

كه من غمگين ترين تنها

رها كردم    رهايم كن

اسير اول جاده ام

در آغاز شب روشن

به دنبال تو مي گردم...

 

مهدی

و اول بود و آخر بود

كه من در عمق چشمانت

سرودي از خودم ديدم

و پايان

راه  آغاز است

شروع جادهء خسته

براي عابري تنها

در اين دنياي بي فردا

 

تو را من از ازل ديدم

تو را من تا ابد خوانم

تو را از حنجر خورشيد

 

من اينك خسته و تنها

ميان موج اين دريا

كه ساحل در ميان آب

فرو رفته ز چشمانم

 

من اينك خسته و تنها

ميان موج اين دريا

تو را مي جويم از ساحل

ولي ساحل نمي يابم

 

در اين بازار بيقوله

ميان مردمان پير

ميان شهر آهن ها

يكي همدل نمي يابم...

 

مهدی شاعر گمنام

به نام او

  دفتر غريب شعرم ديگه آوازي نداره

                                               خودكار آبي تو دستم حس پروازي نداره

 

آسمون ميگه به حرفام                

ديگه اينجا جاي من نيست

ديگه شعرم حرف خامه

ديگه اين راه  راه من نيست

مي دونم ديگه بريدم

توي اين زمونهء پير

پنجره ها ديگه بستند

پشتشم گلوله و تير

من از اينجا دل بريدم

برام آسمون گرفته

توي اين لحظهء آخر

روش و از چشام گرفته

منم از نسل گلوله

منم اين عابر خسته

آسمونم برا من باش

توي اين فضاي بسته

نمي خوام هوا نمي خوام

نمي خوام شفا نمي خوام

منم اون رهگذر پير

من ديگه وفا نمي خوام

ديگه شب شد آسمونم

ديگه وقت رفتن اومد

توي اين لحظهء مرگم

شعر آخرم سر اومد.

 

 شعری از خودم یعنی  مهدی

وديدم كه تمدن يعني دشنام

                                  يعني كينه

                                                يعني نفرت

يعني آثارستم هزاران سال

                                  بر گرده و بر پشتهء اجداد من

كاوه يا اسكندر ؟


موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
 آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
 واي جغدي هم نمي آيد به گوش
 دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
 آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
 در سكوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
 آبها از آسيا افتاد هاست
 دارها برچيده خونها شسته اند
 جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
 پشكبنهاي پليدي رسته اند
 مشتهاي آسمانكوب قوي
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 يا نهان سيلي زنان يا آشكار
 كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
 و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
 اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
 باز ما مانديم و شهر بي تپش
 و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
 مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
 گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
 آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
 گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
 هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغند و فريب
 گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
 مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
 من به اشكش خيره از اين سوي و باز
 دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك
 باز ما مانديم و خوان اين و آن
 ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
 باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
 شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
 رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
 خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
 هر كه آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
 صبر كن تا ديگري پيدا شود
 كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود 

م.امید
 

زمستان


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

قیصرامین بور 

خوش آمدید

بهترین مکان برای همه

علی شریعتی

تمدن یعنی دشنام آری برادر

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم...........محتاج عطاُ کرم فاطم ایم

عمریست که از داغ غمش سوخته ایم...دلسوخته عمر کم فاطمه ایم  

با همه‌ لحن خوش‌آوائیم
در به ‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه‌ ما می‌شدی
مایه‌ آسایه‌ ما می‌شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک ‌شبه حلّال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم، لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه‌ جان من است
نامه‌ تو خطّ امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما ...

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه‌ مشعر، کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
محمّدرضا آقاسی

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان
ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود
چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

مولوی

حامد

لبخند شیرینش مرا فرهاد تنها کرد ُ رفت             با تیشه غم سینه را آوار غم ها  کردُ  رفت                    

شیرین اسیر غم شدُ آهم دل کوهی شکست      فرهاد تنهاتر شدُ عاشق کُشان حجله مست 

وصیت شرعی دکتر علی شریعتی به استاد محمدرضاحکیمی

 

برادرم، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای یاد آورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت شکنجه ها دیده و در آوردگاه های خون و خیانت صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن های غارت و خواب برجان و تن خویش رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و... به مثابه یک «امت» - چون ابراهیم قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد.

علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. هنوز نسل جوان که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز حوزه ما که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند استعداد معجزه آسای خویش را در خلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مصخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ  و بی روح نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان همچنان به دست دارد. در چنین یأس و با چنین مایه های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است.

قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندی های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن «روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن همه نبوغ ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا شده بود، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع می شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می نامند، بر دوش شما سنگین تر می سازد و سکوت و انزوا را به هر دلیل بر شما نه خدا می بخشاید و نه خلق.

و اما ... برادر! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از «بچه ها» احساس حقارت می کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشبده است که هرگز بدان نمی ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت.

آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود.

اینک، من همه این ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم و با آن ها هر کاری که می خواهی بکن.

فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومت ها و خباثت ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است. بغض هزار ها درد، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.

علی

مشهد آذر55    

 

ای نسل اسیر وطنم،

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم. واسلام

جمع آوری از كتاب : طرحی از یك زندگی

 

معلم شهید دکتر علی شریعتی