و اول بود و آخر بود
كه من در عمق چشمانت
سرودي از خودم ديدم
و پايان
راه آغاز است
شروع جادهء خسته
براي عابري تنها
در اين دنياي بي فردا
تو را من از ازل ديدم
تو را من تا ابد خوانم
تو را از حنجر خورشيد
من اينك خسته و تنها
ميان موج اين دريا
كه ساحل در ميان آب
فرو رفته ز چشمانم
من اينك خسته و تنها
ميان موج اين دريا
تو را مي جويم از ساحل
ولي ساحل نمي يابم
در اين بازار بيقوله
ميان مردمان پير
ميان شهر آهن ها
يكي همدل نمي يابم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۸۵ ساعت 20:18 توسط مهدی و حامد
|