به نام او

بخواهم از آغاز بگويم،يادم نيست.از پايان،نمي دانم.از حال گويم،هر چند

 هنوز نادانم.

 

ون در اين دور زمان سرگردانم.همي گردم در دايره و هنوز هم

 پريشانم.   مي طلبم گوهري را كز صدف كون و مكان بيرون است اگر

چه جز گمشدگان لب دريا پيدا نكنم.

 

مست نيم،ولي عاقل هم نيستم.هر چه هستم،با خود هستم. هر چه خود هم نيستم.نيستن يا هستن،مشكل فراتر از اينهاست.

 

اگر هنوز قفس تنگ است،ولي از پشت ميلها افق پيداست.تنها بايد رو بگرداني تا ديده ات آزادانه رهايي را ببيند...

 

قفس تنگ است؟؟؟

 

دلت تنگ نباشد.قفس اميد آزاديست.و نفس هر نفس مي گويد دمي ديگر و چشمها دوباره باراني ست. در فراق كدامين چشم مي گريي و در حسرت كدام كام اينچنين ناكامي؟؟؟

 

كه چنين چشم به ديوار دوختي،ديوار انتظار مبهم عدم است.

و عدم،عدم است.

 

دل بگردان و بتكان،جام غبار آلود لايق شراب مرد افكن نيست.

                             

مهدی