دلم برای باغچه میسوزد .
به نام او
با عرض معذرت،بازهم مقداری از خودم نوشتم و متاسفانه نالیدم(قرنها نالیدن بس است)
،اما اینجا گلویم برای فریاد نفس کم دارد!این حسب الحال از خودمه اما برای خودم نیست.
به هر حال اگر حوصله اش را ندارید از این متن بگذرید که ذره ایی هم دلگیر نمیشوم(!)،
چون حق شماست که چه بخوانید ولی متنی که از معلم شهید دکتر علی شریعتی را
آوردم لطفا مطالعه کنید،اگر نکنید ... پس چه کنید؟؟؟؟
مهدی:
سرم سنگینه،یادمه تو کتابای سفید خونده بودم،جلال در مورد نیما میگفت سرش سنگین بود.سرش سنگین بود.آری سنگین،از اون همه فریاد،از اون همه درد،از اون همه داد که عبث شد."نازک آرای تن ساقه گلی/که به جانش کشتم/و به جان دادمش آب/ای دریغا به برم میشکند.".
صبح وقتی از پشت پنجره به حیات نگاه میکردم،بازم این دو تا خروس رو دیدم که واسه یه کرم آنتیک داشتن با هم جنگ میکردند.واسم عادی شده بود.همیشه با هم دعوا داشتن ولی مرغها ، مظلومانه یا زیرکانه در کنار هم داشتن غذا میخوردند.آن هم چه غذایی.....!!!!!
بدنم کوفته بود،رفتم تو حیات یه کم قدم بزنم.تو حیات کنار باغچه ایستادم.بوی نم عجیبی می داد،مشمئز کننده بود.پشه ها به خون پدرشون هم رحم نمی کردند و خون صغیر و کبیر رو می خوردند.
گاهی هم چند مرغ که چشم نیاز از زمین برداشته و نوک به آسمان دوخته بودند را میدیدم که از این مائده های آسمانیه خونخوار بهره میبردند.توی خاک و گل باغچه هم،کرمها بودند که توی هم میلولیدند و به خودشون سرگرم،یکسری موجودات کور و کر و نادون.فقط از زندگی فهمیدند که بخور و برین،بخواب و بزا(1). یکسری موجوداتی که فقط شکم خروس های خسته از جنگ و مرغهای بسته از ننگ رو سیر میکنند.
نصف جنگ خروسهای حیات ما برا اونا بود و نصف دیگش برا اینا.
حالم داشت به هم میخورد از باغچه ای متعفن بدست ... . بیچاره باغچه ... ... ... !!!
"دلم برای باغچه می سوزد
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
ازخاطرات سبز تهی می شود
حیات خانه ی ما تنهاست
حیات خانه ی ما گیج است.".
_ فروغ.ف_
(1) ببخشید که عفت قلم را رعایت نکردم اما حرفیست که نمیتوانستم نگویم......
..............................................................................................................................
به نام خدای علی، عدالت مظلوم
متن کوچکی از معلمم را در اینجا می آورم ، امیدوارم که در کویر سوخته ی دکترشریعتی به عطشی برسید تا آب جاودانگی را جستجو کنید و به قول شهید علی شریعتی در کویر باقی نمانید و به شراب ناب عشق الهی دست یابید و با بیداری به شناخت واقعی دین اسلام که همانا یگانه دین است و خاموش،و خاموش ، چون حلقومش را میبرند و فریادش را خفه می کنند به نام اسلام،اسلام ناب صفوی ...!!!
دکتر علی شریعتی:
این روزها و ، بویژه این شبها (که هم بیشتر با خودمم و هم بهتر و مانوس تر) آن سخن عین القضاه همدانی، شهید عزیزم را که،در سی و سه سالگی،"شمع آجین" گشت،نه تنها با فهمم،که با روح و اعصابم حس میکنم که :"قلبم تا حلقوم بالا آمده است". خفقان ! خفقان !
چه دشوار شده دم زدن!در اینجا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و ... "صدای هر گامی غم ! غم" !...
نمیتوانم سکوت را تحمل کنم.نمیتوانم چیزی بگویم.ولی ساکت خواهم ماند.اما من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل میکند ومیداند، که از آن پس، آرامش است و نجات و ، خسته از رنج زندگی که " جز احتضاری که یک عمر به طول می انجامد هیچ نیست" ، سر به زانوی معشوق خویش خواهد نهاد و، سیراب و سرشار ،در زیر دستهای او که دو مسیح خاموش، نوازش خواهد شد.
یک "
شهید"! نمیبینی که چه شیرین و چه آرام می میرد؟برای آنها که به روزمرگی"خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ فاجعه ی هولناک و شوم زوال است،گم شدن در نیستی است . آنکه آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز میشود. چه عظیمند مردانی که عظمت این فرمان شگفت خداوند را شنیده اند و بدان کار بسته اند که :
" بمیرید ، پیش از آنکه بمیرید"!؟چنین میپندارم که در این سوره ، مخاطب خداوند تنها پیامبر نیست. روی سخن با همه آنهایی است که " در جامه ی خویش" پیچیده اند:
" ای به جامه ی خویش فرو پیچیده! برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن"!
طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پیچد و صدای زنگهای این کاروانی را که آهنگ رحیل کرده اند می شنوم. هجرت آغاز شده است و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه در من سر برداشته است، نه یک حریق، که آتش کاروان است! آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.
آتش نرون نیست، آتش ابراهیم است، چه میگویم؟ ارمغان عزیز پروتمه ی در زنجیر است،پروتمه!"پیش آگاه".این هم سرشت "شمس"،اما هم سرنوشت کرکس،که پیش از انسان به " آگاهی" رسید. رب النوعی که آتش خدایان را، از آسمان ، پنهانی ربود و به زمین آورد و شب ها و زمستانهای زندگی را به آتش کشید.
دیگر نمیدانی چه میگویم ! بس است.
کویر_نامه ایی به دوستم_
معلم شهید دکتر علی شریعتی