جشن تولد یا سالگرد؟!؟!؟!!!

او

و یک سال گذشت و گذشت و گذشت

در اتاق تاریکم چه میخواستم کنم!چه ها میخواستم...! اما ! یک سال گذشت و من در گوشه ی این سیاهی تاریک زانوی غم را به بغل گرفتم و قصه ها را با غصه هایم ساز کردم.

یک سال گذشت و من بغض هایم رانشکفته فرو خوردم و لبهایم را بستم تا .......... تا نمیدانم ........نمیدانم .......تا چه شود؟؟؟

سالی گذشت و من باز از تو میخوانم. نه از او میخوانم.آری از او.........او.....او.

سالی گذشت و من از کوچه باغ خاطرهایم میگذرم و زیر سایه ی دوستی خارهایی که به پا داشتم را میچینم و تو ای سرود همیشگی من تو ای باغبان خاطرهایم و تو ای پرنده ی آزاد که بر فراز درختی سبز پر از طعم خاطره برایم میوه ی بینایی میچینی............ میدانی که چه کردی با من ای...نمیخواهم این کلمه ی سه حرفی را بیاورم که انسانها کلمه ها را به لجن کشیده اند.

دوباره میخواهم بنویسم...اما نه برای سایه ی روی دیوارم و نه برای تو و ........ برای ما مینویسم... همه با هم .تا این قبیله های منفرد را جمع ساده ای از جنس کویر ببندیم.این کویرهایی که هر ساله از دل این خاک دامنگیر میجوشد و قلب سرد زمین را گرما میبخشد.

میخواهم بنویسم چون "انسان زاده شدن تجسم وظیفه بود".میخواهم از ما بنویسم که به معبد ستایش خویش باز آمدیم و از اینکه همه چیز دارد به انسان منجر میشود.

سنگهای کوچکی که از نگاه و قلب مردم بر دلم ضربه میزد حال در پیش پایم کوهی شده و من سنگسار شهر عاقلان، مدفن خود را یافتم .زیر همین نگاه ها عاقبت از قلبهایتان راحت میشوم.

یادمان باشد سالها گذشت... !

یادمان باشد سالها جاریست...!

یادمان باشد سالها باقیست...!

کتاب سالها را با هم ورق می زنیم و در انتظار جبر تاریخی که می گویی می نشینیم وصبر می کنیم اما نه صبری زرد! صبری سرخ و معترض به حال، که انتظار یعنی اعتراض.

مهدی

 

...................................................................................................

وچهره ی همین انسان را همواره،هاله ایی از اندوه در بر گرفته و از نخستین روزهای تاریخ،هرگاه که از انبوه تلاشهای حیات،خود را به گوشه ی انزوایی می کشانده تا به "خویش" و به "جهان" بیندیشد،اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بسته و موجی از اضطراب بر سیمایش می نشسته است زیرا،وی همواره خود را از این عالم بیشتر می یافته و می یافته است که "آنچه است" او را بس نیست،احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که "هرچه هست" پایان میگیرد،او ادامه می یابد و تا "بی نهایت" دامن میگسترد....

...

انسان،گمگشته ی این خاکستان نا آشنا،که خود را در زیر این آسمان کوتاه و غریب گرفتار می دیده، سراسیمه و پیگیر،در راه جستجوی آن بهشت گمشده ی خویش-که میداند هست- بر هرچه میگذشته که از آن در او نشانی می یافته،به نیایش زانو می زده و هرگاه که بر بیهوده گی آن آگاه میشده است، بی آنکه در یقینش به بودن آن "نمیدانم کجا" خللی راه یابد،بیدرنگ نشانه ی دیگری را سراغ میکرده و،در این به هر سو دویدن های خستگی ناشناس،آنچه هرگز خاموش نگشته،فریادهای رقت بار این گرفتار غربت بوده است که هنوز بیتابانه دست به دیوار این عالم میکشد تا به بیرون روزنه ایی باز کند*....

...

مذهب تلاش انسانی است به "هست آلوده" تا خود را پاک سازد و از خاک به خد ا بازگردد،طبیعت و حیات را که "دنیا"می بیند،قداست بخشد و "اخری" کند چه،قدس،بگفته ی دور کهیم،فصل مذهب است و شاخصه ی جوهری آن....

...

کویر

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

تبعیض................

نمیدونم چرا ولی همیشه از بچه گی از پیرهن عثمان بدم میومد.از موقع هایی که فیلم امام علی(ع) رو میدادند.اصلا یه آلرزی خاصی دارم نسبت به این پیرهن و الم کردن پیرهنهایی اینچنینی که _آره حق حق باید گرفته شود_

اما از کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی دیگه عثمان رو کشته بود اونوقت خونشو از امام میخواستند !!!!!!!!

حالا شده حکایت جوونهای ما.

سهمیه

همیشه یاد اونوقتهایی می افتم که پشت کنکور صماغ میمکیدم غصه ام میگیره.حالا باز جای شکرش باقیه که من همون سال شررم رو از اون پشت کم کردم و قبول شدم و الفرار!!!!!

ولی وقتی کسایی رو میبینم که چند ساله به این شغل شریف مشغولند دلم آب روغن قاتی میکنه که چی چرا آخه واقعا چرا؟

سهمیه یعنی چی؟؟؟؟؟ من یکی نمیفهمم واقعا چرا تبعیض ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که چند سالی میشه که قبول شدم اما تا سال ، سال هستش ،تا عمر،عمر، من و امثال من یه بغضی گلومون رو فشار میده که حقت رو خوردند....

چند روز پیش تو اخبار گفتند جلوی یه تبعیض بزرگ رو دولت میخواد بگیره خیلی تعجب کردم مگه از این کارها هم بلدند... اونا گفتند میخواهیم جلوی دانشجویان پولی رو بگیریم!!!!!!!!!!!!

بسم الله...

اگه این چهارتا خر پولی _که مدرک رو واسه پز شب خواستگاری میخوان نه واسه اشغال بازار کار ما بی پولها_ باعث تبعیضند پس اونهایی که سالهاست سهمیه هاشون تو دهن ما میزنه لابد حق دهن ماست که فقط سکوت رو میفهمه.

امام علی(ع) که ما ازش دم میزنیم بعد از خلیفه شدن انقلابی عمل کرد و گفت من بیت المال رو میگیرم حتی اگه جهیزیه دخترانتون کرده باشید.... آنهایی که جنگ کردند و یار پیغمبر(ص) بودند حقشان از بیت المال با بقیه مساوی است و اجرشان پیش خدا.

مگر عدالت .............. ولش کن

.......................................................................

شهید انسان،که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن با مرگ خویش بر دشمن غلبه میکند،پیروز میشود،و اگر دشمن را نمیشکند رسوا میکند... و شهید قلب تاریخ است همچنان که قلب به رگهای خشک اندام خون حیات و زندگی میدهد،جامعه ایی که رو به مردن میرود ،جامعه ایی که فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست داده اند ، جامعه ایی که به مرگ تدریجی گرفتار است،جامعه ایی که تسلیم را تمکین کرده است،جامعه ایی که احساس مسئولیت را از یاد برده است و جامعه ایی که احساس انسان بودن را در خود باخته است و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است،شهیدهمچون قلبی به این اندام های خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.

شهيد حاضر است و هميشه جاويد

.

.

.....

آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،

و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند

 

 

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

چه خواهی بود ؟چه خواهی گفت؟

سلام

اگر طرح امنیت اجتماعی رو که فراموش کنیم از کوچه باغهای شهرمان اینبار  پیاده (برای ما مثل هر بار) دوری بزنیم و اگر گوشیهای مدرنمان را از گوشمان برداریم اینبار صدایی بگوش میرسد.

هنوز فریاد میزند و هنوز از جگرش خون میچکد.

سوالی دارم اگر دکتر شریعتی زنده بود چه میگفت؟؟؟ چه فریاد میزد؟؟؟

چه میخواست؟؟؟

 

خیلی دوست دارم به این سوالها جواب دهید و خوشحالمان کنید تا من از پاسخهای شما مطالب زیبایی جمع آوری کنم . وه چه خوب.

ارادتمندتان مهدی

زندگی:

بنویسید!

نان،آزادی،فرهنگ،ایمان و دوست داشتن!

 

معلم شهیدمان دکتر علی شریعتی.

همیشه جاهلان تکفیرشان کنند

اين روزها مصادف است با فقد پررمز معلم شهيد علي شريعتي. از من خواسته‌اند، براي خوانندگان "آری اینچنین بود برادر" مطلبي در بزرگداشت او بنگارم و از مراودت و از آشنايي با او و نيز از توفان مجاهدت‌هاي فرهنگي او در آن دوران سياه و ستم، مطالبي را بنگارم، خاصه براي نسل امروز که تنگ‌نظري‌هاي برخي متوليان متحجر، عرصه زندگي را براي او به شدت تنگ کرده‌اند و مي‌رود که از دين و مذهب بگريزد، بازخواني انديشه‌هاي دکتر شريعتي که مبين اسلام ناب و بي‌پيرايه است، بسيار ضروري به نظر مي‌رسد.

به رغم قول مساعدي که در اين زمينه داده بودم، تحولات و جريانات روزهاي اخير تمرکز و ذوق اين کار را از من ربوده است. لذا با ذکر مقدمه‌اي در بيان احوال او به شرح خاطراتي از مهاجرت و رحلت و بزرگداشت پرحادثه و پرارج او بسنده مي‌کنم و آن وظيفه را به شرايطي ديگر و حال و هوايي ديگر موکول مي‌کنم.

در قرآن کريم مي‌خوانيم: «ان الذين آمنوا و عملوالصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا»؛ آنان که ايمان آوردند و کارهاي شايسته و صالح انجام دادند، خداوند برايشان در دل اهل ايمان محبتي قرار مي‌دهد و ايشان را محبوب دل‌ها مي‌سازد.

همچنين در فرازي از فرمان حضرت امير به مالک اشتر به اين حقيقت ناب بر مي‌خوريم که: «و انما يستدل علي الصالحين بما يجري الله لهم علي السن عباده»؛ والبته صالحان را فقط به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاري مي‌کند، مي‌توان شناخت.
اگر آن آيه و اين کلام گهربار را معيار و ملاک قرار داده و به دل‌هاي بيشماري که در سوگ از دست دادن او گداختند و به مضامين بزرگاني که در ستايش مجاهدت‌هاي علمي‌، فرهنگي، ديني و انقلابي او بر زبان راندند، دقيق عنايت کنيم، آن بيان الهي و اين توصيف علي‌ابن‌ابيطالب(ع) را در معرفي بندگان صالح خدا، مصداق وجود پراثر و پرگهر آن عزيز فقيد، يافته و او را بي‌ترديد در زمره بندگان صالح خداوند خواهيم يافت.

مرحوم استاد محمدتقي شريعتي در سوگ فرزندش در جمع کساني که به دلداريش آمده بودند گفت: «هيچ‌کس نمي‌داند که در دل من چه مي‌گذرد. فقط خدا مي‌داند. روز عاشورا، وقتي مصيبت سيدالشهدا(ع) به نهايت رسيد، آمد به در خيمه که از اهل بيتش خداحافظي کند. بچه‌اش را دادند دستش، از بچه شش ماهه چطور خداحافظي مي‌کنند؟ بچه را مي‌بوسند. در لحظه‌اي که خواست او را به مادرش برگرداند، صداي تيري شنيد. بچه شروع کرد روي دست پدر به پرپر زدن. اين شدت که به نهايت رسيد، امام اين جمله را گفت: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين مصيبت سنگين از آن جهت بر من آسان مي‌گردد، که در برابر چشم خدا انجام مي‌گيرد.

من به خصوص در اين مصيبت سنگين که هيچ رنج وشدتي براي من در اين عمر پر از رنج، به اين اندازه نبوده است، اين جمله امام را گفته‌ام و حال نيز باز مي‌گويم: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين که انسان مي‌داند که خدا مي‌بيند، مصيبت بزرگ قابل تحمل مي‌شود.

به همين مقدمه کوتاه بسنده مي‌کنم و به ذکر چند خاطره مي‌پردازم:
روزي دايي‌ام، امام موسي صدر، طي گفت‌وگو‌ي اندرزگونه‌اي با من، تعبيري داشتند كه هميشه براي من حكم يك تيتر را داشته است! ايشان گفتند: «صادق جان! ايمان و اعتقادي ارزش دارد و منشأ اثر است، كه انسان از وراي قله علم بدان بنگرد!». بعد اضافه كردند: «يك وقتي هست كه يك اعتقاد قلبي داري، اما قله‌هاي علم را نپيموده‌اي! يك وقتي هم هست كه وارد دنياي علم مي‌شوي و به سؤال‌هاي «چرا»، «اما» و «چگونه» برخورد مي‌كني! اغلب افراد چون از يافتن پاسخ ناتوان هستند، مايوس مي‌شوند. سؤال را كنار مي‌گذارند! بنابر اين يا به دين پشت پا مي‌زنند و يا در دوران بي‌تفاوتي و شك باقي مي‌مانند! اگر در اين دوراني كه انسان به شك مي‌رسد، كه شك بسيار ارزنده‌اي هم هست، تلاش كند كه آن شك را در خود تقويت و نهايتا" به يقين تبديل نمايد، اين يقين برخاسته از شك، خيلي راهگشا خواهد بود! به خصوص اگر وقتي كه آدم به بالاي قله علم بيايد، دست دين خود را بگيرد و به بالا بكشاند! ديني كه از اين بالا عرضه شود يك چراغ فروزان و همان «مصباح الهدايه»‌اي است كه مي‌گويند!».
بعد هم گفتند: «من خيلي خوشحال هستم كه تو را در اين راه مي‌بينم! اگر در اين زمينه از من هم كمكي بر مي‌آيد، دريغ نخواهم كرد».

آقاي صدر نسبت به دكتر شريعتي هم از همين زاويه «منشأ اثر بودن» مي‌نگريستند. ايشان «بردن مذهب به دانشگاه» و «از قله علم به دين نگريستن» را ارزشمند مي‌دانستند. به همين جهت هم به كار دكتر شريعتي به ديده تقدير مي‌نگريستند. يادم هست كه گاهي اوقات، نسبت به مطالبي كه عده‌اي برعليه شريعتي عنوان مي‌كردند مي‌خنديديم. آقاي صدر مي‌گفتند كه يكي از امتيازات دكتر شريعتي اين است كه مخالفينش مغرض و بي‌سواد هستند. به هر حال ايشان از اين زاويه به دكتر شريعتي مي‌نگريستند.

در اينجا بي‌مناسبت نمي‌بينم به جريان ملاقات آقاي صدر با دكتر شريعتي اشاره کنم! در آن مقطع، يعني سال‌هاي 56ـ1355 انجمن‌هاي اسلامي‌ دانشجويان در اروپا به يك قدرت دانشجويي سياسي و مذهبي قوي تبديل شده بودند. به همين جهت، هجرت دكتر شريعتي به خارج از كشور، مي‌توانست در آن شرائط خيلي منشاء اثر باشد. بسياري از دوستان ايشان، از جمله دكتر حبيبي يا دكتر چمران نيز در خارج از کشور بودند. تلاش امام صدر اين بود كه با تأسيس «حسينيه ارشاد در تبعيد» و تلاش دكتر شريعتي، يك پايگاه علمي ـ مذهبي در پاريس يا لندن به وجود آورند. حتي در راه كه از بوخوم به پاريس مي‌رفتيم، تأكيد داشتند كه اين كار هرقدر هزينه لازم داشته باشد، با همكاري و همت دوستان دكتر در ايران و نيز لبناني‌هاي مهاجر در آفريقا، آن را تأمين خواهند كرد. بنابراين زمينه اين ملاقات از اين قرار بود. جلسه‌اي كه تشكيل شد، بيشتر جنبه تعارفات اوليه و تشويق و تحسين داشت. فرض بر آن بود كه مدتي زمان نياز هست تا دكتر مستقر گردد، خانواده‌اش به او ملحق شوند و در نتيجه آرامش روحي پيدا كند. در آنجا قرار گذاشته شد تا جلسات ديگري نيز برقرار گردند كه متاسفانه تقدير يار نبود و دكتر چند روز پس از آن به طرز مرموزي در انگليس درگذشت.

از وفات دكتر هم ايشان خيلي افسرده شدند. بايد دانست كه براي انتقال جنازه دكتر به زينبيه(ع) و همچنين مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. بايد گفته شود كه بعد از اعلام وفات دكتر، رژيم شاهي ورق را ناگهان برگرداند و در نظر داشت با تجليل و احترام خاصي جنازه دكتر را به ايران بياورد. اين مطلب را در متن و فحواي روزنامه‌هاي آن روز ايران مي‌توان ديد. رژيم در واقع مي‌خواست وانمود كند كه او مورد قبول و حمايت نظام شاهنشاهي است. بلكه تأثير كلام او را در جوانان و انقلابيون از بين ببرد. در لندن هم سفارت ايران در خواست كرده بود جنازه را تحويل بگيرد و به عنوان متولي يك ايراني كه در آنجا فوت كرده است وارد كار شود. اقدامات ما هم مي‌رفت تا بي‌ثمر شود که با احسان، فرزند دكتر كه در آمريكا بود، توانستيم ارتباط برقرار كنيم. خوشبختانه او در همان روز‌ها وارد 18 سالگي شده بود. قرار شد تلگرافي به پزشك قانوني لندن مخابره کرده و از آن‌ها بخواهد تا آمدن او جنازه را در سرد خانه نگاه دارند و به كسي تحويل ندهند.

ابتدا تلاش ما اين بود كه جنازه را به نجف ببريم ولي رژيم عراق را برادران ما در عراق خصوصا آقاي دعايي نتوانستند راضي كنند و آنها نمي‌خواستند با شاه روابطشان را تيره كنند. لذا با آقاي صدر تماس گرفتيم، ايشان گفتند به سوريه بياييد و همين کار را هم کرديم.
در مورد تشييع جنازه دکتر در لندن در کتاب خاطراتم به تفصيل پرداخته‌ام. لذا در اينجا اجمالا مي‌گويم که به شدت نگران بوديم مبادا از ساواک رودست بخوريم. چون احتمال مي‌داديم ايادي ساواک با همدستي پليس انگليس جنازه را بربايند.

در مراسم تشييع جنازه دکتر شريعتي، اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا يک بسيج عمومي‌ و سراسري از تمامي‌ دانشگاه‌هاي اروپا در لندن ترتيب داده بود. به طوري که مراسم تشييع به يک تظاهرات عظيم ضدرژيم سلطنتي ايران تبديل شده بود.اجتماع عظيم دانشجويان به صورت صفوف منظم چهارنفري به دنبال جسد دکتر که در آمبولانسي حمل مي‌شد، از خيابان‌هاي بزرگ و مهم لندن با طنين بلند «الله‌اکبر» و «لااله‌الاالله» عبور مي‌کرد. در مسير راه، اطلاعيه‌هايي در معرفي دکتر شريعتي و تشريح اوضاع سياسي ايران به زبان انگليسي به مردم و تماشاچيان داده مي‌شد. پليس‌هاي محافظ نيز سوار بر اسب‌هاي تنومند، دو طرف صفوف راهپيمايان را اسکورت مي‌کرد.بالاخره پس از رسيدن به ميدان نزديک‌ «هايدپارک» بر جنازه نماز گزارده شد و سپس آمبولانس جنازه را به سردخانه شرکت هواپيمايي سوريه منتقل کرد. در تمامي ‌مسير حرکت و حتي پس از آن تا سردخانه و بالاخره تا هنگام پرواز پيوسته چند تن از برادران در کنار جنازه مانده و بشدت از آن محافظت مي‌کردند.

حدود ساعت 22بود که هواپيماي جمبوجت سوري حامل جنازه دکتر و پانزده تن از همراهان او، لندن را به مقصد دمشق ترک کرد.
در فرودگاه بين‌المللي دمشق، امام موسي صدر، دکتر چمران، نماينده آقاي حافظ اسد، وزير اوقاف سوريه و نيز حجت‌الاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقاي سيدمحمود دعايي که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند.
حوالي اذان صبح بود که هواپيما در دمشق بر زمين نشست.

تألم و تأثر غير‌قابل‌وصفي همه ما را در بر گرفته بود. به ميزباني وزير اوقاف سوريه و امام صدر به سالن تشريفات رياست‌جمهوري هدايت شديم. پيام تسليت آقاي «حافظ اسد» توسط وزير اوقاف سوريه به همه ما و خصوصا به احسان شريعتي ابلاغ گرديد.
همه ما مشغول صرف قهوه عربي و چاي بوديم که يکي از مأموران فرودگاه مطلبي را در گوشي به آقاي صدر گفت. لحظه‌اي بعد آقاي صدر با اشاره مرا خواستند و آهسته به من گفتند خدا کند رودست نخورده باشيد زيرا ظاهرا در هواپيما از جنازه خبري نيست و اضافه کردند بر خود مسلط باشم تا چند دقيقه ديگر که ببينيم چه اتفاقي خواهد افتاد.

صادق قطب‌زاده که متوجه جريان شده و حالت بهت و حيرت مرا تشخيص داده بود، مرا به کناري کشيد و جوياي موضوع شد. من نيز همان مطلب را براي او باز گو کردم. سخت برآشفته شد، خصوصا که او عهده‌دار حفاظت از جنازه بود.
دقايق سختي بر ما گذشت تا اين‌که صداي تلاوت آيات قرآن بلندشد. آقاي صدر به من اشاره کردند که نگران نباشيم.
بعدا معلوم شد که چون جسد موميايي شده بود، آن را در قسمت مرسله‌هاي ديپلماتيک جاي داده بودند. مأموران تخليه بار که در قسمت مخصوص حمل اجساد، جنازه را نيافته بودند موضوع را به اقاي صدر خبر دادند. زماني که براي تخليه ساير مرسله‌ها و بارها به ديگر قسمت‌ها مراجعه کردند با جعبه حاوي پيکر دکتر مواجه شدند.

بعد از انجام مراسم احترام در فرودگاه،همگي به دنبال پيکر پاک دکتر به زينبيه رفتيم. در آنجا تني چند از روحانيون مبارز مقيم دمشق و تعدادي از اعضاي انجمن اسلامي ‌دانشگاه‌هاي بيروت در انتظار ما بودند.
به امامت آقاي صدر، نماز بر ميت خوانده شد و سپس جنازه بر دوش حاضران تا آرامگاه مورد نظر تشييع گرديد.

حال و روزگار عاطفي ما در آن لحظات قابل بيان نيست. به ياد دارم که دفن جسد به دليل قرائت دعاهاي مخصوص، به ويژه مرثيه‌اي که مصطفي چمران قرائت کرد طول كشيد.

در اين جا فرازهايي از آن مرثيه را مي‌آورم:
«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

جسد دکتر در ميان حزن و اندوه بي‌حد و حصر و در جمع کوچک ما و خانواده‌اش دفن شد.
پس از آن همگي به دمشق رفته و در دفتر امام صدر به صرف نهار پرداخته و براي مراسم ديگر خصوصا هفتم و چهلم به تبادل‌نظر پرداختيم. تصميم جمع بر آن شد که به دليل کوتاهي زمان تا مراسم شب هفت، برنامه چهلمين روز فقد او را هر چه باشکوه‌تر در بيروت برگزار کنيم.

در مراسم چهلم دکتر، عده زيادي از روحانيون مبارز خارج از كشور، تعدادي از اعضاي انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا و نيز برادراني از نجف آمده بودند. اين محفل به همت امام صدر و دکتر چمران به يك محفل و يک ميتينگ بزرگ سياسي عليه شاه تبديل شد و تا مدتها انعكاس زيادي در خارج و نيز بازتاب بسيار خوبي در ايران داشت.
«ياسر عرفات» رهبر سازمان آزاديبخش فلسطين ـ که در آن روزگار وجهه و اعتبار فراواني نزد انقلابيون و مبارزان داشت و به شدت هم مورد خشم و غضب و تحت ذره‌بين دستگاه شاه و ساواک داشت ـ و تني چند از ديگر رهبران فلسطيني و نيز نمايندگان چندي از ديگر سازمان‌هاي آزاديبخش، نظير اريتره و صحرا و الجزاير و... حضور داشتند. سخنراني آقاي صدر و نيز بيانات ياسر عرفات، بازتاب گسترده‌اي در رسانه‌هاي عربي و اروپايي داشت. نوار اين سخنراني‌ها بلافاصله به ايران رسيد و در سطح کشور توزيع شد و طبعا" خشم شاه و ايادي و جاسوسانش را برانگيخت.

همين جا لازم است بگويم که پس از برگزاري مراسم هفتم در زينبيه دمشق که با کمک‌هاي فراوان آقاي صدر صورت گرفت، عده‌اي از روحانيون ايران و لبنان به شدت عليه آقاي صدر وارد معركه شدند. خوب است براي نشان دادن مخالفان متحجر آقاي صدر، عين متن نامه يكي از علما به معاون آقاي صدر در مجلس اعلاي شيعيان، مرحوم آيت‌الله شيخ شمس‌الدين را در اينجا بياورم:

«حضور شيخ‌محمدمهدي شمس‌الدين
پس از سلام، شكايات و اخبار و اعتراضات زيادي به من رسيده كه شفاهي، كتبي و تلگرافي بوده‌اند و آن در مورد سيدموسي صدر بوده كه براي مرگ علي شريعتي كه يك فرد كافر به دين و طريقت بود، مجلس عزاداري برپا نموده و يك فرد فاسق و بزرگترين دشمن دين و دينداران در تمام دنيا را شخص بزرگواري معرفي نموده است. اين عمل او خلاف دين است و گمراهي را زياد مي‌كند و نمي‌دانم چه جوابي در قيامت خواهد داد.
انا للله و انا اليه راجعون
و السلام».

جالب اينجاست كه اين نامه حتي خطاب به خود امام موسي صدر نوشته نشده است. اما ايشان به اين مسائل اصلا اهميتي نمي‌دادند و بي‌توجه بودند.
به طوري که گفتم، به رغم همه اين اهانت‌ها و تهديد‌ها، مراسم چهلم دكتر بسيار باشكوه برگزار شد. شخصيت‌هاي بزرگ مذهبي و سياسي لبنان و سوريه و نيز مقامات رده بالاي سازمان‌هاي آزاديبخش در جهان و نيز رهبران سازمان‌هاي مقاومت فلسطين، حاضر شدند و حتي سخنراني‌هاي انقلابي وخوبي ايراد كردند.

از زماني که تاريخ و جزييات برنامه چهلم شريعتي در لبنان انتشار يافت، حملات گسترده‌تر و شديدتري عليه امام صدر از هر سو آغاز شد. سفارت ايران در بيروت با بهره‌گيري از مشتي به قول امام خميني «آخوندهاي درباري» و پاره‌اي مزدوران وابسته به فئودال‌هاي فاسد لبناني و نيز موذي‌گري‌هاي مشتي ورشکسته سياسي و دربدر ايراني، از هيچ اقدامي ‌فروگذاري نکردند. کوشش‌هاي آنان حتي متوجه رؤساي دانشگاه‌هاي بيروت نيز بود که تالار بزرگ دانشکده حقوق را براي برگزاري مراسم در اختيار ما قرار داده بودند. ترجمه متن سخنراني امام صدر را در آينده نزديک در همين سايت خواهيد خواند، که در آن جايگاه شريعتي به عنوان معمار انقلاب فکري و اسلامي‌ جوانان و به عنوان پيامبري ستوده شده، که رسالتش را در بردن مذهب آزادي‌بخش و خلاق و روشنگر و آينده‌ساز و نستوه و انقلابي تشيع به درون دانشگاه‌ها مي‌ديد و سر انجام هم جان خود را در راه بازگرداندن جوانان مسلمان به هويت اصيل و اسلامي ‌خود و ايجاد پلي ارتباطي ميان عالمان متعهد ديني و دانشگاهيان روشنفکر و متدين و پيشتاز در امر مبارزه عليه استيلاي خارجي و اسبداد داخلي، در طبق اخلاص نهاد و در هجرت، به جان‌آفرين تسليم کرد.
افسوس كه مهاجرت دكتر به اروپا در پي تعطيل شدن حسينيه ارشاد و فشارهاي روحي و جسمي‌ و ايجاد تضييقات غيرقابل‌توصيفي که از سوي رژيم بر وي وارد مي‌آمد، با فقدان وي بدون نتيجه ماند و امام صدر نيز يک سال بعد با توطئه «معمر قذافي» از امت مسلمان ربوده شد. اگر آن پايگاه مورد نظر آقاي صدر و شريعتي ايجاد شده بود، چه بسا هنوز هم مي‌توانست فعال بوده و كانون روشنگري و پژوهش‌هاي مذهبي بسيار والايي باشد. زيرا با آن نگرش‌هاي منتقدانه و بينش خلاق دكتر و آن اجتهاد مبتني بر اقتضائات زمان که در آقاي صدر متبلور بود، در نسل جوان و دردمند حوزه‌هاي علميه، تحولي اساسي آغاز مي‌شد و در پي پيروزي انقلاب اسلامي‌ و حاکميت فقه دوران‌ساز امام، ديگر مشكل مي‌بود كه افكار عقب‌مانده بتواند مانع حركت‌هاي متناسب با زمان و عصر حاضر باشد و موجب دلمردگي و دلزدگي جوانان گردد.
به اميد خدا در آينده‌اي نزديک در اين مورد بيشتر خواهم نوشت.
والسلام

 نویسنده مقاله دکتر طباطبایی بودند

سلام

من بزودی آپ میکنم

فعلا به علت مشکلات شخصی نمی توانم

با تشکر از همه ی دوستان عزیزم

علمای دین و...

به نام او

میخواهم از انجیل بنویسم . فرازی از این کتاب.که عیسی(ع)،علمای دینی و فریسیان را توصیف و توبیخ میکند.اگر میپرسید به چه درد میخورد . باید بگم تا آخرش بخوانید متوجه میشوید.و روایتی از پیامبر اعظم ذکر میکنم که در پاسخ به سوالی که چرا در قرآن اینقدر از قوم بنی اسرائیل سخن به میان آمده؟ ایشان فرمودند:"امت من به هیچ سوراخی نرود مگر اینکه قوم بنی اسرائیل قبل از آن رفته باشد" "در همچین مضمونی است متاسفانه دقیقا خاطرم نیست." و یاد  روایتی دیگر افتادم که آمده با ظهور امام عصر وجود نازنین او  از طرف خیلی از علما رد میشود و او آنها را مورد خطاب قرار میدهد.چه تاریخ مدرسه ی بزرگیست . عیسی ناجی بنی اسرائیل حال آمده بخوانید چه میگوید.

لذا به اهمیت مساله پی خواهید برد.

پاینده باشید.

تظاهر به دینداری

انجیل متی/23/تظاهر به دین داری

 

 

 

آنگاه عیسی خطاب به مردم و شاگردانش فرمود : علمای مذهبی و فریسیان بر کرسی موسی نشسته اند و احکام او را تفسیر میکنند.پس آنچه به شما تعلیم میدهند بجا آرید اما هیچگاه از اعمالشان سرمشق نگیرید،زیرا هرگز به تعالیمی که میدهند عمل نمیکنند.ایشان احکام دینی را همچون بارهای سنگینی بر روی دوش شما میگذارند،اما خودشان حاظر نیستند آنرا بجا آورند.

هرکاری میکنند برای تظاهر است.دعاها و آیات کتاب آسمانی را مینویسند و بر بازویشان میبندند،و دامن رداهایشان را عمدتا درازتر میدوزند تا جلب توجه کنند و مردم آنها را دیندار بدانند.چقدر دوست دارند در میهمانی ها آنها را در صدر مجلس بنشانند،و در عبادتگاها در ردیف جلو قرار گیرند.چه لذتی میبرند مردم در کوچه و بازار آنها را تعظیم کنند و "استاد" خوانند...............

.........

در ادامه فرمودند:"وای به حال شما ای علمای دینی و فریسیان!چه قدر ریاکارید! نه میگذارید دیگران به ملکوت خدا وارد شوند و نه خود وارد میشوید.نماز خود را عمدتا طولانی میکنید تا مردم شما را دیندار بدانند،ولی دور از چشم دیگران اموال بیوه زنان را میخورید. ای دو روها! وای به حال شما ! همه جا را زیر پا میگذاریدتا کسی را پیدا کنید که مرید شما شود،وقتی موفق شدید او را دو برابر از خود سزاوار جهنم میسازید.

وای به حال شما ای عصا کشان کور،زیرا میگویید:" اشکالی ندارد کسی به خانه ی خدا قسم بخورد چون میتواند قسمش را بشکند،ولی کسی که به ظرفهای طلایی که در خانه ی خدا هست، قسم بخورد باید حتما آنرا ادا کند.". ای نادانان ! ای نابینایان ! کدام مهمتر است،طلا یا خانه ی خدا که طلا را تقدیس میکند؟

میگویید قسم به قربانگاه را میشود شکست،ولی قسم به هدیه ی روی قربانگاه را باید حتما وفا کرد. ای احمقهای کور!!! کدام مهمتر است،هدیه که روی قربانگاه است یا خود قربانگاه که هدیه را تقدیس میکند؟؟؟........................

.......

و در ادامه فرمودند:"وای به حال شما ای علمای دینی و فریسیان ریا کار! شما حتی ده/یک محصول نعنا و شوید و زیره باغچه تان را زکات میدهید،اما از طرف دیگر مهمترین احکام خدا را، که نیکویی ، گذشت و صداقت است را فراموش کرده اید....

ای عصا کشان کور، که پشه را از صافی می گذرانید ولی شتر را میبلعید!!!!!!!!!!!!!!!

"وای به حال شما ای علمای دینی و فریسیان ریاکار! شما مانند قبرهای سفید شده ایی هستید که ظاهری زیبا دارند اما داخل آن پر است از استخوانهای مردگان و کثافات! شما میکوشید خود را دیندار جلوه دهید اما در زیر عبای مقدستان ، دلهای دارید پر از ریاکاری و گناه.

وای به حال شما ای علمای دینی و فریسیان ریا کار! شما برای پیامبرانی که اجدادتان کشتند،با دست خود بنای یادبود میسازید، و قبر مقدسینی را که بدست آنها کشته شده اند،تزیین میکنید و میگویید:"اگر ما بجای اجدادمان بودیم پیامبران را نمیکشتیم".

"اما با این گفته به زبان اعلام میدارید که فرزندان قاتلان انبیا هستید.شما قدم به قدم از آنها پیروی میکنید،شما در اعمال بد از آنها پیشی گرفته اید.ای مارهای خوش خط و خال! چگونه میتوانید از مجازات جهنم جان سالم بدر ببرید؟؟؟

"من انبیا و مردان ملکوتی را بسوی شما میفرستم،و شما بعضی را به دار خواهید کشید و بعضی را در عبادتگاهای خود زیر ضربه های شلاق گرفته،شهر به شهر آواره خواهید کرد.به این ترتیب خون مردم بیگناهی که آواره شدند به گردن شما خواهد بود،یعنی از هابیل معصوم گرفته تا زکریا پسر برخیا که او را در داخل خانه ی خدا، بین عبادتگاه و قربانگاه کشتید.باور کنید گناه تمام این کارها به گردن این نسل خواهد بود."

انجیل متی/23/آیات 1 تا 36 به طور خلاصه.

 

امیدوارم خوانده باشید و اگر خواندید منظور روایت آغازین را مطمئنا درک کردید و این نوشته ها را با وضع امروز مقایسه کنید تا چیزهای روشنی عایدتان شود.

تاریخ بزرگترین و خشن ترین معلم انسان است و فاتحان گاهی راست نیز منگاشتند.

در پناه حق موفق و همیشه سربلند باشید.

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی میگوید:

"زندگی یعنی،نان،عشق،آزادی"

پس آزاد باشید.

 دلم برای باغچه میسوزد   .

به نام او

با عرض معذرت،بازهم مقداری از خودم نوشتم و متاسفانه نالیدم(قرنها نالیدن بس است)

،اما اینجا گلویم برای فریاد نفس کم دارد!این حسب الحال از خودمه اما برای خودم نیست.

به هر حال اگر حوصله اش را ندارید از این متن بگذرید که ذره ایی هم دلگیر نمیشوم(!)،

چون حق شماست که چه بخوانید ولی متنی که از معلم شهید دکتر علی شریعتی را

آوردم لطفا مطالعه کنید،اگر نکنید ... پس چه کنید؟؟؟؟

مهدی:

 

سرم سنگینه،یادمه تو کتابای سفید خونده بودم،جلال در مورد نیما میگفت سرش سنگین بود.سرش سنگین بود.آری سنگین،از اون همه فریاد،از اون همه درد،از اون همه داد که عبث شد."نازک آرای تن ساقه گلی/که به جانش کشتم/و به جان دادمش آب/ای دریغا به برم میشکند.".

صبح وقتی از پشت پنجره به حیات نگاه میکردم،بازم این دو تا خروس رو دیدم که واسه یه کرم آنتیک داشتن با هم جنگ میکردند.واسم عادی شده بود.همیشه با هم دعوا داشتن ولی مرغها ، مظلومانه یا زیرکانه در کنار هم داشتن غذا میخوردند.آن هم چه غذایی.....!!!!!

بدنم کوفته بود،رفتم تو حیات یه کم قدم بزنم.تو حیات کنار باغچه ایستادم.بوی نم عجیبی می داد،مشمئز کننده بود.پشه ها به خون پدرشون هم رحم نمی کردند و خون صغیر و کبیر رو می خوردند.

گاهی هم چند مرغ که چشم نیاز از زمین برداشته و نوک به آسمان دوخته بودند را میدیدم که از این مائده های آسمانیه خونخوار بهره میبردند.توی خاک و گل باغچه هم،کرمها بودند که توی هم میلولیدند و به خودشون سرگرم،یکسری موجودات کور و کر و نادون.فقط از زندگی فهمیدند که بخور و برین،بخواب و بزا(1). یکسری موجوداتی که فقط شکم خروس های خسته از جنگ و مرغهای بسته از ننگ رو سیر میکنند.

نصف جنگ خروسهای حیات ما برا اونا بود و نصف دیگش برا اینا.

حالم داشت به هم میخورد از باغچه ای متعفن بدست ... . بیچاره باغچه ... ... ... !!!

"دلم برای باغچه می سوزد

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

ازخاطرات سبز تهی می شود

حیات خانه ی ما تنهاست

حیات خانه ی ما گیج است.".

_ فروغ.ف_

(1) ببخشید که عفت قلم را رعایت نکردم اما حرفیست که نمیتوانستم نگویم......

..............................................................................................................................

به نام خدای علی، عدالت مظلوم

متن کوچکی از معلمم را در اینجا می آورم ، امیدوارم که در کویر سوخته ی دکترشریعتی به عطشی برسید تا آب جاودانگی را جستجو کنید و به قول شهید علی شریعتی در کویر باقی نمانید و به شراب ناب عشق الهی دست یابید و با بیداری به شناخت واقعی دین اسلام که همانا یگانه دین است و خاموش،و خاموش ، چون حلقومش را میبرند و فریادش را خفه می کنند به نام اسلام،اسلام ناب صفوی ...!!!

دکتر علی شریعتی:

این روزها و ، بویژه این شبها (که هم بیشتر با خودمم و هم بهتر و مانوس تر) آن سخن عین القضاه همدانی، شهید عزیزم را که،در سی و سه سالگی،"شمع آجین" گشت،نه تنها با فهمم،که با روح و اعصابم حس میکنم که :"قلبم تا حلقوم بالا آمده است". خفقان ! خفقان !

چه دشوار شده دم زدن!در اینجا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و ... "صدای هر گامی غم ! غم" !...

نمیتوانم سکوت را تحمل کنم.نمیتوانم چیزی بگویم.ولی ساکت خواهم ماند.اما من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل میکند ومیداند، که از آن پس، آرامش است و نجات و ، خسته از رنج زندگی که " جز احتضاری که یک عمر به طول می انجامد هیچ نیست" ، سر به زانوی معشوق خویش خواهد نهاد و، سیراب و سرشار ،در زیر دستهای او که دو مسیح خاموش، نوازش خواهد شد.

یک "شهید"! نمیبینی که چه شیرین و چه آرام می میرد؟

برای آنها که به روزمرگی"خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ فاجعه ی هولناک و شوم زوال است،گم شدن در نیستی است . آنکه آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز میشود. چه عظیمند مردانی که عظمت این فرمان شگفت خداوند را شنیده اند و بدان کار بسته اند که : " بمیرید ، پیش از آنکه بمیرید"!؟

چنین میپندارم که در این سوره ، مخاطب خداوند تنها پیامبر نیست. روی سخن با همه آنهایی است که " در جامه ی خویش" پیچیده اند:

" ای به جامه ی خویش فرو پیچیده! برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن"!

طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پیچد و صدای زنگهای این کاروانی را که آهنگ رحیل کرده اند می شنوم. هجرت آغاز شده است و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه در من سر برداشته است، نه یک حریق، که آتش کاروان است! آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

آتش نرون نیست، آتش ابراهیم است، چه میگویم؟ ارمغان عزیز پروتمه ی در زنجیر است،پروتمه!"پیش آگاه".این هم سرشت "شمس"،اما هم سرنوشت کرکس،که پیش از انسان به " آگاهی" رسید. رب النوعی که آتش خدایان را، از آسمان ، پنهانی ربود و به زمین آورد و شب ها و زمستانهای زندگی را به آتش کشید.

دیگر نمیدانی چه میگویم ! بس است.

 

کویر_نامه ایی به دوستم_

 

 معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

مرثیه بافم امشب

به نام او

در این پست تصمیم گرفتم که مرثیه دکتر ، شهید مصطفی

چمران را که در مراسم خاکسپاری معلم ما ایراد فرمودند را

بیاورم. با تشکر از حسن عنایت شما.در ضمن تقاضا دارم تا آخر

بخوانید چون بسیار زیبا است. امیدوارم در آینده فرصتی شود تا

بعضی جزئیات خاکسپاری غریبانه معلم شهید دکتر علی

شریعتی را به طور کامل در این وبلاگ پست کنم./با تشکر مهدی/

 

«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي
! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي. مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي
! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي
! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي
! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي
! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي
! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي
! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي
! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي
! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي
! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي. من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي
! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي
! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

اي علي
! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي
! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

     

باز دلم نیامد که از معلم شهیدم دکتر علی شریعتی چیزی ننویسم برای همین مینویسم برای زندگی:::

 

"یک آیه‏ای در انجیل هست که من خیلی دوستش دارم و فکر می‏کنم اگر همه‏ی انجیل تحریف شده باشد، این آیه اصیل است. زیرا بوی سخن یک پیغمبر را می‏دهد و تصور نمی‏کنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی می‏پردازند، این قدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله‏ی زیبایی بسازند.

می‏گوید: «ای انسان‏ها! از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند. از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند.»

چرا که تاریخ، تکامل، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کردند، یا راه‏هایی برگزیدند که هنوز انسان‏ها و توده‏ی عوام که همیشه دنباله‏رو هستند، و همیشه دیگران برایشان فکر می‏کنند و تصمیم می‏گیرند، از آن راه‏ها نمی‏روند.

«از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند. از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند.»

روحانیون قشری قسطنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند، هیچ وقت از خیابان‏های اصلی و شلوغ عبور نمی‏کردند، بل‏که از کوچه پس کوچه‏های خلوت می‏گذشتند. این نشان می‏دهد که گاه یک زیبایی شگفت، یک فکر بلند، و یک سخن عمیق، در اندیشه‏هایی که شایستگی فهم آن را ندارند، به چه صورت مضحکی تجلی می‏کند و مسخ می‏شود.

و علی، این روح پرشگفتی که در همه‏ی ابعاد گوناگون، و حتی ناهمانند بشری قهرمان است، امروز در میان شیعیان خویش چنین سرنوشتی دارد. (افسوس که چقدر زیبایی‏ها و عظمت‏ها در دست ملت‏هایی که لیاقت داشتنش را ندارند، پامال می‏شود.)

و این امام راستین، شیر پیروز روزهای مدینه، و روح تنها و دردمند شب‏های نخلستان، که رسالت خاصی در تاریخ دارد، اکنون از همه‏وقت ناشناخته‏تر است و کاش ناشناخته می‏بود، که بدشناخته‏تر است.

ای کاش علی را اصلاً نمی‏شناختیم، و محققان نخستین بار او را به ما می‏شناساندند....."

 

      معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

این روزها حال مساعدی نداشتم برای همین حوصله ی تایپ هم نداشتم بخاطر این این مطالب را از سایت "بازتاب" و وبلاگ "کتاب ها و افکار دکتر شریعتی" گرفتم.

 

  مهدی  /خوشحال میشدم و میشدند که مطالب را بخوانید و نظر بدهید چون گفتند تا بدانیم.

 

 

 

 

 

منم آدمم حرف دارم

..او

 

همين اول از اونايي كه گفته بودن فقط از شريعتي بنويس معذرت مي خواهم، چون ایندفعه از خودم نوشتم.

                     

اینبار از آن بالاها یواش یواش پایین اومدم، از پیش پیامبر خودم بلند شدم تا ...

 

و قلم خودم را که دم مسیحای من است ، با خود آوردم تا معصیت کار ده فرمان اهورایی گردم، از غارم بیرون

 

جهیدم ولی خیلی زود بود من هنوز ظرفیت خیلی چیزها را نداشتم ولی دیدم دنیا را ، و دم زدم تا بنویسم :

 

او

 

"حالم گرفته ، نه ، حالم داره بهم میخوره ،از این لجن ، از این آدمهای لجنی ، از این زندگی ، دنیا ، مردها ، زنها ،

 

بچه ها ، اصلا از   ک....

 

آره ، بوی گند حماقتاشون بلنده ،خیلی منو بهم میریزه ، نگین چرا یهو اینطوری شدی ؟ ، نه ، آره ،...

 

چه میدونم...

 

اگه یه عمر تو لجنزار باشی چه طوری میشی؟ نه منظورم فقط به اصطلاح این کشور نیست، کل این جهانو میگم ،

 

کل دنیا.

 

اگه بجز قور قوره قورباغه ها چیزی نشنوی چه طوری میشی؟

 

اگه یه پرنده ای هم تو لجنزار پیدا بشه مارها نیشش می زنند.

 

اگه یه غزالی از زوره تشنگی مجبور بشه از این لجنزار آب بخوره ، این تمساح ها هستند که سیرابش می کنند.

 

حتما می گین این پسره باز امشب حالش خرابه، اراجیف میبافه .

 

آره ، اراجیفه ، ولی ما تو همین اراجیفها دنبال آرزوهامون می گردیم ، حالا شما هی آرزو و رویا سیاه مشق کنید.

 

ببینید کی آخرش برنده ست.

 

بین این مثلث کثیف قورباغه و مار و تمساح گیر افتاده ایم. اگه یجا وایستیم تو لجن خفه میشیم اگه تکون هم

 

بخوریم ، قورباغه ها ، مارها و تمساحها رو خبر میکنند . اونوقت خودت بقیه ش و  میدونی که چی میشه ...

 

حالا تماشا کنید و هورا بکشید و زنده باد مرده باداتونو دوباره شروع کنید که قورباغه ها کم نشن.

 

یا... یا ... یا میخواهید جهان را متحول کنید ، انسان را نجات دهید ... زهی ...

 

این شبها شتر هم تو خوابش ، خوابه سیخ می بینه ، نه پنبه دونه.

 

({دنبال کتاب اخوان می گردم... پیداش کردم})

 

م.امید:

           " هر که آمد بار خود را بست و رفت

 

            ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

 

            زان چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ

 

            زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب

 

            باز می گویند: فردای دگر

 

            صبر کن تا دیگری پیدا شود

 

            کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید

 

            کاشکی اسکندری پیدا شود".

 

ببخشید. که سرتون و درد آوردم!!!!!!!!!

 

 

مگه می تونستم از معلم شهیدم ننویسم خاکم بر دهن اگر ننویسم:

 

" حالا این فرشته ها هم که ظاهرا به حرف خدا گوش کردند و شیطان را تنها گذاشتند،  دستشان روی دست او 

 

است در  کارشان خیانت می کنند،دارند در ساختن آدمها کاری می کنندکه حرف شیطان درست از آب در          

 

آید.ممکن است بگویید:"نه،تو بدبینی،داری مبالغه می کنی،اوقاتت تلخ است و همهء دنیا را تلخ می بینی".

 

چه می دانم؟شاید!اما اگر اینها با او همدست نیستند،اگر چنین غرضی هم ندارند،نتیجه کارشان که جز این نیست

 

 

الان اگر خدا و شیطان بیایند و یه نگاهی به این بچه های حضرت قابیل بیاندازندشیطان سرش را بالا نمی گیرد و

 

سینه اش را جلو نمی دهد؟آن رجز "وتبارک الله احسن الخالقین!"برای همین ها بود؟یا برای قربانیان بی دفاع

 

اینها؟ برای آن تنهایانی که هنوز نالهء دردشان را از اعماق سیاه این چاه ویل تاریخ می شنویم یا این "همج الرعا"

 

ها که از زور خوشی ترکیده اند و در ته چاه سر به مرگشان گذاشته اند و تخت خسبیده اند؟

...

...

...

 

 ،واقعا با همکار و همقطار سابفشان،شیطان،همدست و همداستان نباشند ولی لااقل این هست که اگر هم

 

توطئه ای در کار نباشد اینها کنتراتی کار می کنند،تقلبی کار می کنند،نمی دانم ،شاید زورکی و اجباری کار می

 

کنند........این است که تمام هم و غمشان بالا بردن "سطح تولید" است.حالا هر جور شده،هر جور از آب در آمد!

 

رقابتی که در کار نیست،عرضه و تقاضا و انتخابی که در بازار نیست.وانگهی مگر مایه اصیلش چیست؟خود خدا

 

صاف و پوست کنده بارها در تورات ، در قرآن فرموده است:"گل،خاک،لایه ته نشین شده،گل و لای سیل،لجن بدبو

 

و گند".خوب ،از گل و لای و لجن مگر می خواهی چی از آب در آید؟

 

من از روی همین آدمهایی که درست می کنند و هر روز خر در خروار هی می دهند بیرون فهمیدم که آنها کار

 

مزدی اندتقلب می کنند، حتی توی همین لجن و گل و لای هم جنس آشغال می زنند..............   .

 

 

 

 

هبوط _ درد بودن _

 

 

 

 

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

 

لطفا نظر یادتون نره

 

 

 

 

 

 

آدمها و حرفها

تکه ای از کویر ، از تنهایی ،ازغربت ، از قلب شریعتی،آری کویر قلب شهید بود.

 

به نام او

 

حرف های اصیل،حرفهایی نیستند که برای " شنیدن" زده میشوند،حرفهایی

 

هستند که برای "زدن"  زده

 

میشوند.نوشته های اصیل نوشته هایی نیستند که برای خواندن نوشته میشوند،

 

نوشته هایی  اند که برای

 

" نوشتن" نوشته میشوند.این حرفها و نوشته ها است که همیشه خطاب به نوع چهارم از آدمهایند و همین

 

حرفها و همین نامه هاست که گاه از مرز همین آدمها،همین مخاطب های خاص خویش میگذرند و با اینان

 

نامحرم میشوند. نامحرم گفتم ، نه بیگانه ، با هم خیلی فرق دارند،"در این حال حرفها چنان عریان میشوند

 

که از ظاهر شدن در برابر چشمهای مخاطب خود شرم میکنند"…

 

 

دارم گرم میشوم و کلمات رام تر میشوند… اگر بگذارند! خفه شدم!  مگر میگذارند حتی توی اطاقت تنها

 

باشی،با خودت باشی؟ چه مصیبتی است زندگی در جامعه ای وحشی! حتی گریختن

 

ممکن نیست.تنهایی نیز

 

به همان اندازه دشوار شده است که مردُ مزدگی! اوه که چه تنهایی شلوغی!چه

 

سکوت پر دردسری!لحظات

 

نوشتن تنها لحظات صمیمی و خوب عمر من است.زندگی میکنم تا بنویسم.خدا نیز

 

گویی از این کار لذت

 

میبرد،بدان ارج مینهد،به مرکب و قلم و به "هر چه مینویسند"سوگند

 

میخورد.راست میگوید

 

همینگوی:"هرگاه ساعتی را با دیگران میگذرانم،و با معاشرت های بی ثمری که

 

تنهاییم را میگیرند از

 

نوشتن باز میمانم،احساس گناه میکنم". دریغ از آن لحظاتی که جز با کلمه بگذرد!

 

اما…نمیگذارند… !

 

 

 

داشتم حرف میزدم،از انواع زبانها،انواع حرفها،انواع آدمها.صحبت از نوع چهارم

 

آدم ها بود.قدر این جور

 

آدمها را میدانید؟…… اصلا چنین آدمهایی هستند؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

کویر_ آدمها و حرفها_ 

 

 

 

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

مهدی:" با سلام خدمت خوانندگان گرامی از اینکه وقت خود را به ما میدهید بی

 

نهایت خوشحالم خواستم

 

یک کمی حرف بزنم خب من هم آدم هستم و حرفهایی دارم… اما هیچ حوصله ی

 

تایپ کردن ندارم کاش

 

میشد با قلم نوشت،نمیدونم… از چی … از کجا… از کی بگم… ولی یک سوال دارم لطفا یکی جوابم و

 

بده!!! کسی از این آدمهای نوع چهارم میشناسه؟ چه کسی است؟ به ما معرفیش میکنید؟؟؟"

 

 

 

 

 

"آخر مجبور شدم بگم لطفا نظراتتون رو بگین

 

بیرحمانه انتقاد کنید… برای بهتر شدن پیشنهاد بدین.

 

با تشکر".

 

 

 

"Mahdi"is your friend. see you later

 

 

 

نوروز احساس جامعه

خلاصه ای از مطلب " نوروز" در کتاب "کویر"

 

به نام او

 

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است ... .نوروز هر ساله برپا میشود و هر ساله از آن سخن میرود ... .

 

...سخن از نوروز را مکرربشنوید ... . احساس تکرار را دوست دارد،طبیعت تکرار را دوست

 

دارد، جامعه به تکرارنیازمند است.طبیعت را از تکرار ساخته اند،جامعه با تکرار نیرو مند

 

میشود،احساس با تکرار جان میگیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن،طبیعت،احساس

 

و جامعه هر سه دست اندر کارند.

 

نوروز تجدید خاطره ی بزرگی است،خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت.

 

تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر میگردد،نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت

 

را در انسان حیاتی تر میکند و بدینگونه است که نوروز،بر خلاف سنتها که پیر میشوند و

 

فرسوده وگاه بیهوده،رو به توانایی میرود.

 

فیلسوفان و دانشمندان گفته اند:نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت

 

جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو

 

است که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند.

 

چه افسانه ی زیبایی، زیباتراز واقعیت به راستی مگر هر کس احساس نمیکند که نخستین روز

 

بهار،گویی نخستین روز آفرینش است، اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است،مسلما آن روز

 

این نوروز بوده است.

 

بیشک،روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در

 

نخستین نوروزطلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.

 

نوروز_این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است_درطول تاریخ کهن

 

خویش ،روزگاری در کنار مغان،اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می شنیده است.

 

اسلام که همه ی رنگهای قومیت را زدود و سنتها را دگرگون کرد، نوروز را جلای بیشتر داد

 

شیرازه بست و آنرا با پشتوانه ای استوار،از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون

 

داشت.انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت در غدیر خم،هر دو در این هنگام

 

بوده است و چه تصادف شگفتی!آنهمه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی

و حکومت علی داشتند پشتوانه ی نوروز شد.نوروز که با جان ملیت زنده بود،روح مذهب نیز

 

گرفت.

 

در این میعادگاهی که همه ی نسلهای تاریخ و اساطیرملت ما حضور دارند،با آنها پیمان وفا

 

میبندیم و "امانت عشق" را از آنها به ودیعه میگیریم که "هرگز نمیریم" و "دوام راستین"

 

خویش را بنام ملتی که در این صحرای عظیم بشری،ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و

 

قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش،در رهگذر تاریخ ایستاده است، "برصحیفه ی

 

عالم ثبت" کنیم.

 

 

کویر_نوروز_

 

 

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

 

 

..مهدی.               . عید نوروز گرامی باد

پیامبر

خلاصه ای از بخشی از کتاب هبوط

به نام او

سالها گذشت و گذشت و تاریخ،این خبرنگارکنجکاو و پر تلاش و خستگی ناشناسی که همه ی جهان را همیشه پرسه می زند و هر جا خبری همیشه پرسه می زند و هر جا خبری هست حاظر است و در هر گوشه ای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر جا که باشد به شتاب می رساند،اکنون به مدینه آمده است،اینجا خبرهاست،مردی پس از پانزده سال تنهایی و انزوای در غار حراء و تفکر در خلوت خاموش شبهای ستاره باران آسمان کویر،بر دامنه ی کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است،و با اندیشه ای که از پیام های اسرارآمیز آسمانی بارور است،با خیالی که در تنهایی ساکت پانزده سال تفکر و تامل های بلند و عمیق با خویشتن لطافت شعر و جذبه ی سحر یافته است،با دلی که در زیر باران های وحی،باغهای خرم سبزی در آن شکفته است و با روحی که نوازش مرموز و مهربان دست الهام رنگها و لکه ها و غبارهای پلیدی زندگی خاکی و آلودگیهای غلیظ و عفنش را شستشو داده است و وزش نسیم های ناپیدای رحمت خداوندی او را در رهگذر خویش خشک کرده و عشقی بلطافت روح فرشتگان،به جذبه ی نیرو مند خورشید........... .

.

.

.

برگردم

و تاریخ به این مرد مینگرد،به اینکه پس از پانزده سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درونِ ملتهب و مرموزش،دست و پایش مرتعش از زلزله ای که بروح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد:ای مردم! بتهای خویش را بشکنید!از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بیدرد و پست بدرآیید،پرواز کنید،این دل آسمان،این بام بلند آرزوهای بزرگ،این خدای پرشکوه که جامه ی آسمان را در بر دارد و اشکهای ستارگان را بر گونه و با چشم خویش،خورشید،شما را هر روز مینگرد تا از شمایکی از این مرداب برآید و به سوی او پر کشد!ای مردم!در میان شماکیست که پیام مرا بشنود؟ای مردم!سینه ی من گنجینه ی پنهانی صدها پیامی است که در تنهایی پانزده سال ریاضت ، عبادت و تفکر در غار،دردل کوهستان،در قلب شبهای درازی که شما در بسترهای آرام خود خفته بودید  و من بیدار بودم،در زیر باران مهتاب های هر شب،در گفتگوی پنهانی خویش با ستارگان خاموش،بر روی هم انباشته ام،بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغامهای بسیاری که برای گفتن بیتابی میکنند و چنان به خشم بر دیواره ی سینه ام می کوبد که استخوانهای ناتوانش به فغان میآیند...... ای مردم!کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی را که جانم را بستوه آورده است برگیرد؟با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بر دارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد؟مرا سبکبارتر کند،من اکنون........ .

.

.

.

در میان شما کسی نیست که به یاری من بشتابد؟

وتاریخ ایستاده است و مینگرد،مرد را و مردم را!و میبیند که صدها و هزارها عرب بدوی،ازمدینه و مکه،از قریش و بنی هاشم و حتی از خانواده ی عبدالمطلب،خانواده شخص پیغمبر،همه بر او ازدحام کرده اند و او را همچون کسی که گویی نمایش می دهد در میان گرفته اند و با چشمان احمق و دهانهای زشت و سیاهی که از تعجب بازمانده اند و هر یک به خمیازه ی غاری و یا حفره ی قبری می مانند مرد را مینگرند،فریادهایش را میشنوند،التهابهایش را میبینند،میبینند...... .

.

.

.

این مردم،مهاجر،انصار،قریش و بنی هاشم،همه گرداگردش را گرفته و با لبخندی آرام و چشمانی بیدرد و قیافه ای شکفته از خوشحالی،سری تکان میدهند و با خود میگویند:آفرین،آفرین،عالی است،عالی،به به، به به!خیلی هنرمند است،چه خوب بازی میکند.... این مرد باعث افتخار ماست ....... تا حالا در عرب کسی مثل او نیامده ....... و مرد همچنان فریاد میکشد،مردم را می خواند:آیا کسی نیست که این بار،این آوار......... !

و مردم همچنان ایستاده اند و مینگرند و لذت میبرند و افتخار میکنند،به به به به!!!

وتاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور مینگرد،زیر لب لبخند تلخ و دردناک دارد،گویی با لبانش میگرید، میگرید به سرنوشت این مرد،این در وطن خویش غریب و میخندد به این قوم،این پیروان مومن محمد، این مهاجران وانصار و از خود میپرسد آیا از میان اینان کسی پیش نخواهد آمد؟....... پیش نخواهد آمد تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مومنان صادقش چنین بی کس و بیگانه و مجهول مانده است چه می گوید؟ چه میکشد؟ چه میخواهد؟ آن بار سنگین،آن آوارخفقان آوری که از آن این هه مینالد چیست؟او را کمک کند،او را سبکبارتر کند........ .

اما هیچکس قدم پیش ننهاد،پیغمبر،تنها فریاد میکشید و به خود میپیچید،صدایش گرفته بودو چهره اش خسته وشکسته شده بود و قومش،مهاجران و انصارش،... همچنان ایستاده بودند و او را مینگریستند، میستودند،مباهات می کردند،به!به به!...... عالی است!

.

.

.

و تاریخ همچنان از دور مینگریست و با لبخندی پنهانی و تلخش میگریست و زیر لب بدرد میگفت:" پیغمبری اولوالعزم،صاحب کتاب و رسالت!و در میان انبوه امتش اینچنین غریب!در میان انبوه قومش اینچنین بیگانه،در انبوه خاندان و عشیزه اش اینچنین تنها! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش اینچنین مجهول!

پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی!شترداران دلال پیشه ی سازندگان گور برای دفن زنده ی دختران خویش!که یعنی حمیت، یعنی غیرت"

ناگهان!

تاریخ بر خود لرزید!ناگهان چه می بینم؟برخاست،سرکشید،نزدیک آمد،باگامهای کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمده،تندتر کرد،به میان صف مهاجران و انصار آمده،درصف مقدم یاران،یک قدم جلوتر،به طرف جلو خم شد،......... .

چه می بینم؟ این کیست؟این مسافر کیست؟این عرب نیست،...پیداست از سفری دور میآید،پیداست که سالها آواره بوده..... پیداست که از کویری سوخته میرسد.

اِ،این چهره را می شناسم!او را دیده ام.....این همان.....در کنارآن آتشکده........ها.......در آن کلیسا......... که از پنجره ناگهان به بیرون پرید......

اِ،... این سلمان است!

و بعد سلمان ماند،در نخستین دیدار ایمان آوردو دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و"سلمان منا" شد و صاحب سر"پیام آور"شد و محمد با او،خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که برسینه اش آوار شده بود سبکتر احساس میکرد چه،سلمان بخشی از آن رابردوش جانش گرفت،هرگاه دردها بر جانش میریخت سلمان را فرا میخواند،در چشمهای نا آشنای او ناله میکرد،در گفتگوی با او فریاد میزد و آسوده میشد.

اما،اما علی جز چاههای پیرامون مدینه،چاههای نخلستان ها صاحب سری نداشت،اگر میداشت چرا سر در حلقوم چاه برد ؟چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستانها پنا برد؟چرا تنها بنالد؟چرادردهای بیرحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟اینها جزبخاطر آن است که علی تنهاست؟در میان شیعیان نیز تنهاست.

علی از محمد تنهاتر است!               علی از خدانیز تنهاتر است.

خدابرای تنهایش آدم را آفرید

                                                  محمد سلمان را یافت                      اما

اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند

 

ازمیان خیل شیعیانش جز چاههای پیرامون مدینه کسی نداشت.

 

 

هبوط-دردبودن-

 

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

 

بدیهی است که منظور دکتر شریعتی صرفا بیان وقایع تاریخی نبوده است ...............        خداحافظ مهدی

 

 

عقل ها

0 . . . لحظه ای در هم نگریستیم و دیدیم که ما دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته تا

 

کجا  در چشم یکدیگر احمقیم!

 

بیاد آن زن روستایی افتادم که عمر را در کار صحرا و فقر خانه بسر برده بود و به دو تن از

 

 خویشان من که یکی نازک و بلند بود و دیگری کلفت و کوتاه،با لحجه ی محلی اش می

 

گفت:"قد بلند گل تو گلستان میچیند،قد کوتاه تپاله ی گاو تو دیگدان می چیند.و ما به آن کوتاه قد

 

خندیدیم و دیدیم او از آن بلند قد عذرخواهی میکند و دانستیم که مقصودش این است که آدم

 

کوتاه عنصر مفید و بدرد بخوری است اما بلند قد آدم بی کاره و بی ثمری ! همیشه اختلاف

 

درجه در عقل نیست بلکه در نوع و جنس هم است که غالبا از آن بی خبرند.

 

این است که فیلسوفان و عالمان عاقل قرن ها است در شگفتند که "شیخ اشراق" چه نامی برای

 

کتابش برگزیده است؟:"عقل سرخ"

 

عقل های دیگر عقل موش کور است که "خانه های پیچ در پیچ و دقیق بنا میکند،همه در زیر

 

خاک".در زیر آفتاب این عقل کور میشود.

 

 

عقل روباه که "هدف برایش هر وسیله ای را توجیه میکند".وعقل سگ ، که گاه با "سگ

 

دوی"های شب و روز،گاه با کند و کاو در مزبله های خلایق ، گاه با نیش و گاز و عوعو و

 

پارس و قساوت ، گاه با دم جنباندن و موس موس کردن و چاپلوسی و استرحام، گاه پیشتازی

 

از صیاد در صید شکاری که دیگری مجروحش کرده است ،گاه با عوعو از کینه ی مهتابی که

 

در بلندی استغنا و تنهایی زیبا وپرشکوهش نور می افشاند و پستی و زشتی و پلیدی او را در

 

شب پنهان بود بی آنکه بخواهد و آگاه باشد روشن میکند و گاه با وفاداری به ارباب و پاسداری

 

از قصر،نان خودش را در این روزگار قحطی و خشکسالی در میاورد. . . . . .(چه زیبا گفته و در

 

پشت پرده ای زیباتر) و عقل کاسب که آسمان ،سقف تجارتخانه ی او و جهان، بازار بزرگ او و

 

مذهب ، دخل، و زمان تقسیم شده نه به قرن و سال و ماه و روز و ساعت ، که به سر رسید

 

نزول و سفته و چک و "معامله" و بالاخره "وجود"ش همان "موجودی"ش و انسانیت و کمال

 

و خوشنودی خدا و بهشت همه کالاهایی که با پول میتوان خرید.برای خدا خانه ایی درسر محله

 

ساختن و برای امام ضریحی گران قیمت سفارش دادن و به سید و ملا که اهل و عیال اویند . .

 

. . .* و بهر حا ل به ابوالفضل آش و به حسین شله وبه حسن شله زرد و شربتی، شرینی یی ،

 

چراغانی یی  درست میشود، کلکش کنده است.

 

 

انسان موجودی که یا "میفروشد" یا "میخرد" و بقیه حرفها همه اش حرف است.و عقل

 

روشنفکر،" موریس دوباره " گفته است:" کسی که وجدان را از دست داده است بی آنکه

 

شعور را جانشین آن کرده باشد". . .  .

 

 

هبوطدرد بودن

 

 

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

منم

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده

داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر

 گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون

نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در

 من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک

 خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها

 در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من

کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها

سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من

را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم

 اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون

تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!

 

دكتر علي

 

 

 

شريعتي

 

 

 

اگرتنهاترين تنهاباشم بازهم خداهست.

 در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم، و از چشمه های ایمان سیراب شدم،  و در هوای دوست داشتن دم زدم، و در آرزوی آزاد سر برداشتم، و در بالای غرور، قامت کشیدم ، و از دانش ، طعامم دادند و از شعر، شرابم نوشاندن و از مهر، نوازشم کردند  و حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم زیستنم

 

دفترهای سبز-مجموعه اشعار دکتر شریعتی

بخون داداش

سخنانی کوتاه

دکتر شریعتی

 ۱۰ سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :  

۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.

۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

منبع:حرفهای ناتمام   shariatti.blogsky

بالا

یاهو

 

خدایا مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر٬ مرا با کسبه ی 

 دین٬ با حمله ی  تعصب و عمله ی  ارتجاع هم آواز کند.

 

که آزادیم اسیر پسند عوام گردد.که دینم در پسه وجه ی  دینیم دفن شود.

 

که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد که آنچه را حق می دانم بخاطر آنکه بد می دانند کتمان نکنم. 

 

      ( معلم شهید علی شریعتی)

 

خدایا کم نشین با خرقه پوشان ----- رخ از رندان بی سامان مپوشان

 

در این خرقه بسی آلودگی است ---- خوشا وقت قبای می فروشان

 

تو نازک طبعی و طاقت نداری ---- گرانی های مشتی دلق پوشان

 

چو مستم کرده ای مستورمنشین ---- چونوشم داده ای زهرم منوشان

 

يا علي

 

 

 

 

زخمی ام از یادگار یادها

درد غربت

زخم این بیدادها

 

سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

 

هبوط(درد بودن)

او

 

آنگاه که "تقدیر" نیست و از"تدبیر" نیز کاری ساخته نیست٬"خواستن" اگر با تمام وجود٬با بسیج همه ی اندام ها و نیروهای روح و با قدرتی که در "صمیمیت" هست٬تجلی کند٬اگر همه ی هستیمان را یک "خواستن" کنیم٬یک خواستن مطلق شویم٬با هجوم و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان٬"بخواهیم" پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

ایمان "نیرومند" می آفریند٬هر در فرو بسته ای که کلیدش در دست ما نیست٬که با سر انگشت مهارت٬حیله٬ تدبیر و نبوغ باز شدنی نیست٬با حمله ی تند و سرسختانه ی خواستنی که٬از قدرت اعجازگر یقین و عشق و اخلاص٬حالت تهاجمی آمرانه گرفته باشد٬فرو کش می کند.(باز شدنی است.)

"وقتی عشق فرمان می دهد٬محال سر تسلیم فرود می آورد".

 

کویر- معلم شهید دکتر علی شریعتی

دوست داشتن

 

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد٬اما   دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانهء بلندش روز و روزگار را دستی نیست...

 

کریستی برگ

نگین زده تو خط موسیقی نه جون شما شعرش قشنگه

 

This one is called Just Another Poor Boy

He was but a traveller on the lonely road of life,
She, her name was Mary, a lady of the night,
She found him lying in that road, on a winter's night so cold,
Just another poor boy, treat him right;

She saw that he was hungry and gave him food to eat,
She knew that he was weary and he had no place to sleep,
She took him home to her own bed, she lay down his wounded head,
And washed away the world from his hands and his feet,

He was just another poor boy, just another poor boy,
When he cried out in his sleep she held him tight,
Just another poor boy, just another poor boy,
And she gave him love and comfort through the night,
Till the morning's light...

At night she sat beside him, by the fire he would talk,
He said all men were brothers and that love could conquer all,
Many gathered round to hear, many for his life did fear,
In troubled times like these men seldom talked.

Oh they came for him one morning at the breaking of the day,
She woke to hear him calling as they carried him away,
Accusing him of spreading lies and hate,

His public meetings were a danger to the state,
Some soldier said "Who was he anyway?"

Just another poor boy, just another poor boy,
And the tears were falling from her face like rain,
Just another poor boy, just another poor boy,
And they hung him on a hillside far away,
And on the ground she lay ... poor boy ... oh my Lord...
Oh my Lord ... oh my Lord...

He was ...
Just another poor boy, just another poor boy,
And the tears were falling from her face like rain,
Just another poor boy, just another poor boy,
And they hung him on a hillside far away, just another poor boy,
Just another poor boy, just another poor boy,
And she never dreamed she'd see his face again...

دوباره سلام

دوباره اومدم.موقع امتحانها سرم شلوغ بود.

داریوش صدای ملت است

                                                                  به نام او

 

توقلب بيگانه را مي شناسي زيرا

                                                               كه در سرزمين

 

مصر بيگانه بوده اي.

 

مرا كسي نساخت  خدا ساخت  نه آنچنان كه كسي مي خواست  كه من كسي

 

 نداشتم كسم خدا بود كس بي كسان.

 

او بود كه مرا ساخت  آنچنان كه خودش خواست  نه از من پرسيد و نه از آن

 

"من ديگر"م.

 

من يك گل بي صاحب بودم.مرا از روح خود در آن دميد و  بر روي خاك و

 

 در زير آفتاب  تنها رهايم كرد."مرا به خودم وا گذاشت".عاق آسمان!

 

كسي هم مرا دوست نداشت به فكرم نبود وقتي داشتند مرا مي آفريدند

                                                                               مي سرشتند كسي آن گوشه خداخدا نمي كرد.وقتي داشتم روح مي پذيرفتم

 

شكل ميگرفتم قد مي كشيدم ... .

 

معلم شهيد علي شريعتي_

 

 

                                                هبوط (درد بودن).

 

 

به نام او

 

آزادي بدن از زندان آجر و آهك و چوب و خاك زنداني را غرق شادي و توفيق مي كند و چگونه مي توان شادي و توفيق را در جان كسي كه از اسارت در طبيعت در تاريخ در جامعه و در "خويشتن"رها مي شود   با كلمات   اين كلماتي كه همه ابزار سخن گفتن اسيران اين زندانها است وصف كرد؟

چگونه مي توان به اطفالي كه هنوز در زندان خفه و خونين جنين خون

مي خورند و شبها و روزها را مي گذرانند گفت كه معجزهء تولد چيست؟

عظمت دنيا چيست؟شكوه آسمان خورشيد ماه ستاره زيبايي صبح و سخن گفتن مغرب گل و باران و نسيم و جويبار و كوه و دريا و دشت و عطر و رنگ و شعر و عشق و ايمان و مهر و          وهرچه در ماوراءالطبيعهء جنين  عالم غيب دنياي جنين مي گذرد چيست؟

آن كه چشم بسته و گوش بسته و انديشه بسته و دل بسته تمام "بودن"ش مكيدن است و آن هم مكيدن خون رحم چه مي داند كه پس از مردن در جنين چه زيستي است و چه مي داند كه خوشگواري آبهاي زلال و تگرگي چشمه ساران

سبز در كام تشنه اي از كوير عطشناك آمده چيست؟

 

هبوط (دردبودن)

 

معلم شهيد علي شريعتي_

زنده باد

گفت‌وگو با سوسن شريعتي درآستانه 16 آذر: "دانــشــجــو بــايــد بــگــويــد آگــاهــم، پــس هــســتــم!"

تقي رحماني: دانشگاه خاستگاه آزادي‌خواهی و عدالت‌طلبی بود، سه دانشجوي شهيدي كه نماد 16 آذر هستند هم براي اين هدف‌ها كشته شدند. ما بايد ناسيونال دموكراسي غيرمتمركزي را طلب كنيم كه همه در راه آن بكوشند چراكه ملت ايران متشكل از اقوام و تفكرهاي مختلف است. استمرار بهتر از يك بار حركت كردن است. اين تجربه كسي است كه 33 سال فعاليت سياسي كرده و 14 سال را در زندان به سر برده است. ما نياز به گفت‌وگو و تحمل مخالف داريم. درست است كه ما آسمان پرستاره‌اي داريم از سه شهيد 16 آذر، عزت ابراهيم نژاد و ... اما زمين ما تاريك است. مي‌شود يك شعار داد و كار را تمام كرد اما بايد ديد كه نتيجه‌اش چه مي‌شود. دانشجو بايد خاستگاه تعاملات باشد. يك طرفه كردن شعارها به جايي نمي‌رسد. ما نياز به درك يكديگر داريم چراكه طبقه متوسطه ما ضعيف‌تر از اين است كه به دموكراسي برسد. اگر دانشگاه نتواند فضاي گفت‌وگو را فراهم كند، ناچاريم، مثل اكنون اين گونه مراسم را در اين شرايط برگزار كنيم. جامعه‌اي زنده است كه دانشجو خارج از دانشگاه هم به آزادي و سياست بپردازد. اگر جنبش دانشجويي و جريان سياسي در تاريخ مي‌توانست جامعه را به سمت نهادينه كردن دموكراسي در آن پيش ببرد، وضع بهتري داشتيم. ما در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه هر كسي به فكر منافع خود است. اگر در طول تاريخ نهضت ملي موفق نشده، شعار‌ها به انحراف كشيده شده و اصلاحات موفق نشده است، بايد امروز دانشگاه را خانه آزادي قرار دهيم و يكديگر را تحمل كنيم

منبع:سایت احسان شریعتی

زندگینامه شهید بزرگوار علی شریعتی

زندگی نامه

دکتر علی شریعتی در آذر ماه سال 1312 در روستای  مزينان  سبزوار بدنیا آمد در سال 1319 وارد دبستان ابن يمين مشهد شدو در سال 1329 وارد دانشسرا و استخدام همزمان در فرهنگ مشهد شد  ،سال 1331تحصيلات دانشسراي مقدماتي ( نظام قديم)  را بپایان رساند وشروع به تدريس در مدارس، تاسيس انجمن اسلامی دانش آموزان، نگارش كتاب «مكتب واسطه» و  ترجمه كتاب «ابوذر غفاري، خداپرست سوسياليست»، اثر جودة السحار مصری کردو در 1336 ازدواج کرد، که حاصل این ازدواج ۳ دختر و یک پسر بود در سال 1341-1351 پس از يکدوره تدريس در مدارس، تدريس در دانشگاه مشهد، انتشار دفاتر ادبی «کوير» و «اسلامشناسی» (مشهد)، يکرشته  سخنرانی و کفرانس در دانشگاه های سراسر کشور و بويژه تهران-حسينيه ارشاد،  حبس بمدت 18 ماه در زندان ساواک، پليس مخفی شاه، در سلول انفرادی، آزادی پس از توافقات الجزيره، زيرنظر در منزل.  26 ارديبهشت سال 1356 پس از توفيق در ترک ايران تحت نام خانوادگی دوم خود، همسر و فرزندش ممنوع الخروج و گروگان گرفته ميشوند، 29 خرداد در شرايطِ مشکوک در ساتمپتون انگلستان به شهادت می رسد.

 قسمتی از نیایش علی شریعتی

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

 

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

 

خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

 

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.

 

خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.

 

خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.

 

خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.

 

خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.

 

خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.

 

خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

 

خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

فاطمه فاطمه است

فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.

مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.

مظهر يك “همسر” در برابر شويش.

مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.

مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.
نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.
این است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.
نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.

شریعت پناهی