جشن تولد یا سالگرد؟!؟!؟!!!
او
و یک سال گذشت و گذشت و گذشت
در اتاق تاریکم چه میخواستم کنم!چه ها میخواستم...! اما ! یک سال گذشت و من در گوشه ی این سیاهی تاریک زانوی غم را به بغل گرفتم و قصه ها را با غصه هایم ساز کردم.
یک سال گذشت و من بغض هایم رانشکفته فرو خوردم و لبهایم را بستم تا .......... تا نمیدانم ........نمیدانم .......تا چه شود؟؟؟
سالی گذشت و من باز از تو میخوانم. نه از او میخوانم.آری از او.........او.....او.
سالی گذشت و من از کوچه باغ خاطرهایم میگذرم و زیر سایه ی دوستی خارهایی که به پا داشتم را میچینم و تو ای سرود همیشگی من تو ای باغبان خاطرهایم و تو ای پرنده ی آزاد که بر فراز درختی سبز پر از طعم خاطره برایم
میوه ی بینایی میچینی............ میدانی که چه کردی با من ای...نمیخواهم این کلمه ی سه حرفی را بیاورم که انسانها کلمه ها را به لجن کشیده اند.دوباره میخواهم بنویسم...اما نه برای سایه ی روی دیوارم و نه برای تو و ........ برای ما مینویسم... همه با هم .تا این قبیله های منفرد را جمع ساده ای از جنس کویر ببندیم.این کویرهایی که هر ساله از دل این خاک دامنگیر میجوشد و قلب سرد زمین را گرما میبخشد.
میخواهم بنویسم چون "انسان زاده شدن تجسم وظیفه بود".میخواهم از ما بنویسم که به معبد ستایش خویش باز آمدیم و از اینکه همه چیز دارد به انسان منجر میشود.
سنگهای کوچکی که از نگاه و قلب مردم بر دلم ضربه میزد حال در پیش پایم کوهی شده و من سنگسار شهر عاقلان، مدفن خود را یافتم .زیر همین نگاه ها عاقبت از قلبهایتان راحت میشوم.
یادمان باشد سالها گذشت... !
یادمان باشد سالها جاریست...!
یادمان باشد سالها باقیست...!
کتاب سالها را با هم ورق می زنیم و در انتظار جبر تاریخی که می گویی می نشینیم وصبر می کنیم اما نه صبری زرد! صبری سرخ و معترض به حال، که انتظار یعنی
اعتراض. مهدی...................................................................................................
وچهره ی همین انسان را همواره،هاله ایی از اندوه در بر گرفته و از نخستین روزهای تاریخ،هرگاه که از انبوه تلاشهای حیات،خود را به گوشه ی انزوایی می کشانده تا به "خویش" و به "جهان" بیندیشد،اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بسته و موجی از اضطراب بر سیمایش می نشسته است زیرا،وی همواره خود را از این عالم بیشتر می
یافته و می یافته است که "آنچه است" او را بس نیست،احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که "هرچه هست" پایان میگیرد،او ادامه می یابد و تا "بی نهایت" دامن میگسترد.......
انسان،گمگشته ی این
خاکستان نا آشنا،که خود را در زیر این آسمان کوتاه و غریب گرفتار می دیده، سراسیمه و پیگیر،در راه جستجوی آن بهشت گمشده ی خویش-که میداند هست- بر هرچه میگذشته که از آن در او نشانی می یافته،به نیایش زانو می زده و هرگاه که بر بیهوده گی آن آگاه میشده است، بی آنکه در یقینش به بودن آن "نمیدانم کجا" خللی راه یابد،بیدرنگ نشانه ی دیگری را سراغ میکرده و،در این به هر سو دویدن های خستگی ناشناس،آنچه هرگز خاموش نگشته،فریادهای رقت بار این گرفتار غربت بوده است که هنوز بیتابانه دست به دیوار این عالم میکشد تا به بیرون روزنه ایی باز کند*.......
مذهب تلاش انسانی است به "هست آلوده" تا خود را پاک سازد و از خاک به خد ا بازگردد،طبیعت و حیات را که "دنیا"می بیند،قداست بخشد و "اخری" کند چه،قدس،بگفته ی دور کهیم،فصل مذهب است و شاخصه ی جوهری آن....
...
کویر
معلم شهیدم دکتر علی شریعتی




